چه اتفاق شیمیایی در مغز یک نفر میوفته که می‌ره چهارصدتومن قهوه آماده میخره، کسی که already بی خوابی داره، و با پروکساید و هیدروکسی زین می‌خوابه.

همینجوری موقع برگشت به خونه تو اتوبوس داشتم چنلشو شخم میزدم دیدم اولای چنلش یه پست از آخرین شاهد گذاشته نوشته چون صدای دوستم توشه. هاه

همکار جدیدم توو کار جدیدم، هی حرف میزنه، خیلی حرف میزنه، چرت و پرت، کاش بهش بگید اینکه جلو برادر شوهرش راحته و آستین کوتاه میپوشه، برای من اهمیتی نداره. سخت ترین قسمت کارم تحملشه، ولی میره، من میتونم دووم بیارم. هی هندزفری میزنم تو گوشم وقتی حرف میزنه و سرمو تکون میدم که دارم می‌شنوم.

می‌دونی چی گوش میدم، موزیک آخر چنلتو رو، من این روزا هی دستم که برسه پلی می‌کنم موزیک آخر چنلتو.کارای عجیب می‌کنم کار تعطیله عجیب میخورم از آدم جدید بیزارم، ساکتم بی حوصله‌ام سردم، من شدم معتاد تنهایی، دارم کینه دارم از همه شتری

داشتم یه کی‌دراما می‌دیدم، اسمش خاطرات رهایی کنه. خیلی دوستش داشتم، ارتباطی که تونستم با داستان، با شخصیت‌ها و فضای سریال بگیرم. خیلی خوب بود.یکی از بهترین کی‌دراماهایی که دیدمه.

این اضطراب لعنتی کی منو ول می‌کنه؟، ول کن جان عزیزت، ول کن دیگه نمی‌کشم، نمیتونم، من مریضم کم خونی دارم.ول کن.

Fake it till you make it.

یک هفته از اومدن من به هتل میگذره، همه چیز زیادی لوکسه، پرسنل خیلی تمیزن حتی خدماتی‌ها، از تمیزی برق میزنن من باز گمم گیرم، گورم،

به نورمن بیتس فکر می‌کنم، به قتل توی هتل، به بخشی از داستان یک قتل توی هتل بودن، به دلهره و مرگ.داستان.شاید.

اگه ۲۲ سالگی هی شغل عوض نکنم، و تجربه نکنم پس کی؟ ۵۰سالگی؟!

کار جدید مصاحبه‌اش رو قبول شدم، هتل شیکی بود، و خب کارش خیلی راحته، فاکتور زدن و یه سری کاغذ بازی، لازم نیست با مراجعه کننده خیلی در ارتباط باشی. استرسی نداره، به نظر جای خوبی میومد. از فردا شروع می‌کنم کار رو، استرس دارم، اضطراب، مثل وقتی که داشتم از گلستان میومدم بیرون، یا وقتی از مغازه میومدم بیرون، بیرون اومدن از نقطه‌ی امن. حس دلشوره و گوهی میده بهم. حالا مهم نیست میرم ببینم چی میشه.

دوستم، گفت که هتلشون صندوق‌دار میخواد، حقوقش از چیزی که الان میگیرم کمتره، و یه مصاحبه برا فردا جور کرد برام، ببینم این می‌تونه پایان فعالیت تقریبا یکساله‌ی من توو داروخونه باشه یا نه، و تموم شدن این حجم عجیب و غریب استرس. خوشحالم و دلم میخواد کار رو بگیرم و از داروخونه برم، چون کاری نیست که ازش لذت ببرم چون استرس زیادی داره، درسته روال کار دستم اومده، با محیط و همکارا وفق پیدا کردم اما استرسش رو بیشتر از این نمیتونم. و در حد حرفه‌ای برای یادگیری این یکسال خوب بوده.

کمتر ناراحت میمونم، بیشتر بلند میشم تا تلاش کنم، من تمام تلاشم رو می‌کنم که هوای خودم رو داشته باشم.

امروز نه ساز زدم، نه زبان خوندم، فقط خوابیدم، نه اینکه خوابیده بودم، عین آدم سردرگمی که فکرش هزار جاست هی از خواب پریدم. فردا؟ فردا شاید برم فرم استخدام پر کنم.

ساندکلاد رو نصب کردم، نیاز به موزیک‌های رندوم قشنگ که کسی خیلی نشنیده داشتم. داره میخونه، شهر ما دیرن، هواش دلگیرن...

خیلی خسته‌ام، دارم هلاک میشم. از سری شیفت‌های شلوغی که داشتم.ولی خوشم میاد، اینکه مغزم خاموشه و به کار می پردازه فقط.

این دنیاتون فعلا چیز جدیدی برای متحیر کردنم نداره. بهش ۲/۱۰میدم.

کاموا گرفتم افکارمو میبافم.

اگر روزی فراموش کردی، برگرد و نگاه کن، آن سماجت هرچه که بود، تو بودی.

سلام.

امروز اف بودم فسنجون درست کردم و دراز کشیدم یک مشت موزیک پیدا و دانلود کرده ام و دارم بهشون گوش میدم و میخوام اون هیجان پیدا کردن موزیک های جدید و زیبا رو بازم تجربه کنم.

داشتم نت های گوشی رو چک میکردم جایی که سریز احساسات یهوییه اون لحضه ها که دسترسی یا وقت نداری بیایی اینجا بنویسی. یه صفحه ی بزرگ خالی داشت با این جمله (تو با انزوا). نمیدونم چرا این رو نوشتم و چه چیزی یا حسی رو داشتم تجربه می کردم ولی خب hepsi gecmek.

چند روز پیش داشتم به رابطه ام با مهتاب فکر میکردم احتمالا به قول خودش منو از دایره ی دوست هاش بیرون انداخته. داشتم فکر میکردم چقدر گره دارم توو روابطم با ادم ها. بابا اولینشونه(خنده)

شاید زندگی بعدی چیزی نیست که بخوام بگم بذارید رو راست باشم باهاتون دوستان من هنوز در اعماق وجودم باور دارم به تمام و کمال زیستن زندگی سر کشیدن تمام این کاسه مرگ اسا شاید. زندگی کردن.زندگی کردن. زندگی کردن.

شد دو هفته ایتالیایی خوندن.‌ نزدیک دوسال باید مثل سگ درس بخونم، مثل خر کار کنم که بتونم همین ایتالیا رو هم اپلای کنم، و بورس بگیرم. دکتر اومده میگه می‌خوام بیمه‌ات کنم بعد من کلا چهارده حقوقمه، بیمه دوتومن پولمو بخوره که چی؟! نمی‌خوام ای بابا.