دوست داشته نشدن مثلا دردناکه، خواستنی نبودن، طرد شدن مثلا، دیگه مثلا ساده و روراست بودن با آدم‌ها و در مقابلش اونا باهات روراست نباشن دردناکه. کلا زندگی و زیستن توو خودش لحظات دردناکی رو به همراه داره سردرد نگیر عزیزکم.

بگیر بخواب.

خداوکیلی who raised these boys

توی پتو پیچیده‌ام و هی ساعت رو چک می‌کنم که دیر نشه برا بلند شدن و آماده شدن و رفتن سرکار. از صبح توی پتو‌ام و بین پست‌های اینستاگرام با معده‌ درد، و یه سری دیگه درد.روحی.

رد هورس خوردم، با هشت درصد.گوه خوردم.

دلم یکم تفریح و جوونی میخواد چه میدونم کلاب رفتنی، تا خرخره مست کردنی، با یه رندوم گای میک‌لاو کردنی، و دیگه کلا ندیدنش، وان نایت استندی، یه داستان عاشقانه دیوانه‌واری، وسط یه داستان وحشتناکی که نمیدونی چه گوهی بخوری گیر افتادنی. چه میدونم یه گوهی بلاخره

ای بابا این دختری که هستم اخه؟

خدا سرشاهده فقط یه روز زمستونی تا سرحد مرگ سرد می‌خوام.

یادمه یه مدت اینجوری بودم که نمی‌تونستم برم بیرون احساس زشتی می‌کردم، بعدش هم که تونستم برم بیرون دوست داشتم جلوی هرمی از کنارم رد میشه رو بگیرم و بپرسم به نظرت من زشتم؟!

چند شب پیش رطوبت زیاد شده بود شبیه، مه‌های خوشگلی که دوست دارم، پیچیده بود توو جزیره از دریا می‌رسید نفس از مون می‌گرفت زیر چراغ زرد خیابون مشخص میشد می‌رفت تا ته کوچه جایی که دیگه فقط تاریکی بود.‌ دیگه از مردن نمی‌گم.

معده‌ام داره میپیچه توو هم شیفتم تا نیم ساعت دیگه، خواستگاری مهلا تموم شده. معده‌ام داره میپیچه توو هم، نفس نمی‌تونم بکشم تظاهر می‌کنم نفس نمی‌تونم بکشم از اینکه دووم میارم حالم بهم میخوره، بهم میگه نمی‌خوام برم سرکار همکارم آدم یوبسیه، حرف نمیزنه، میگم احمقی؟ من همکارم زل زد توو چشمم گفت ما ازت خوشمون نمیاد، اما من بازم بلند شدم رفتم، چون چیکار می‌تونستم بکنم، خب خوششون نمیومد، سخت بود اما خب جدی چیکار باید می‌کردم.؟ بخاطر همین هاست که می‌گم، حالم بهم میخوره که دووم میارم، که یه جوری می‌دووم برا زندگی انگار برام ریدن، که جدی چرا؟! داستان چیه؟!

شد یه سال نوشتن منقطع اما ممتد.