دیروز حدود ساعت ۶ از سرکار رسیدم و ۸ رفتم بیرون با بچهها تا ساعت یک برگشتم خونه، خیلی خسته بودم و با یه تروما مواجه شدم ساعت پنج تونستم بخوابم با قرص و ۸ بیدار شدم ده رسیدم سرکار و به طرز عجیبی آروم هستم الان.
امروز روز اول کارم بود. خیلی خستهام. چون طبقهی سومم از بین ساختمونها به سختی و میتونم یه قسمت کوچولویی از دریا رو ببینم. جالبه.
از ده صبح تا ده شب سرکارم دو شیفت وسطش هم دو ساعت استراحت. با چص تومن:))))
کل اتاقو تمیز کردم، لباسا رو شستم و مرتب کردم کتابمو مرتب کردم رفتم حموم موهانو خشک کردم یه روتین کوچولو انجام دادم دراز کشیدم و فکر میکنم من تو شطرنج انقدر درگیر گرفتن مهرههای مهمم که گاهی چکمیت کردن طرف بیخ گوشمه و نمیبینمش، تو زندگی هم انقدر تمرکزم رو یه چیزییه، که بعضی چیزا رو نمیبینم، انگار تعادل رو رعایت کردن برام سخته، و اره سخته واقعا. صفر و صدم.
پ.ن: دیشب مهلا یه چیزی گفت که ناراحت شدم، بعد توضیح داد و من فراموش کردم و چون میدونم واقعا منظوری نداشته و نمیخواسته حرف بدی بهم زده باشه تاثیر زیادی رو رفاقت باهاش نداره.
پ.ن۱: علاقمندی و صمیمیت وقتی پیش میاد که تو بتونی پیش اون آدم ضعیف باشی. پس اشکال نداره این احساسات، نشونهی اینه که این صمیمیت و خب ...
توو فکر زدن یه تتوی کوچولو هستم، منظورم از تو فکر، پیدا کردن تتو آرتیست و پیام دادن بهش و گشتن دنبال طرحه.
رو دست و رو پا نمیشه، باید یه جا باشه کسی نبینه مخصوصا خانواده، احتما رو شونه یا کتف.
یه طرح برگ و شاخهی ساده بزنم.؟ دوست دارم یه اسمایلی فیس بزنم رو شونه اینجا که مفصل دست و ترقوه است. یا یه برگ و شاخه رو کتف دقیقا اون وسط.
ادم نمیتونه یه چیزیو ول کنه بره بعد برگرده و انتظار داشته باشه اون هنوزم اونجا باشه.
کار پیدا کردم. خوشحالم. سوخاری هم برا شام داریم. و به درک که لاو لایفم تخمیه و کسی دوستم نداره...
یکی از بازیهامو توو شطرنج تو نیم ثانیه با سه حرکت بردم. فکر میکنید چیزی بتونه مانع بشه که با عکس خودم و کپشن شاه و شاهکار استوریش نکنم.؟ درست فکر کردید چیزی نمیتونه. صدای زوزهی گرگ آلفا.
این دومین شبیه که خوابش رو دیدم، دیشب داشت بخاطر یه مشکلی گریه میکرد، امشب داشت میمیرد.
دخترجون تو هنوز اینطور که معلومه آدم نشدی؟ از قضیه قبلی درس نگرفتی؟
پلی لیستی دارم تو ساندکلاد به غایت قری... حین ظرف شستن، حین آشپزی کردن، حین راه رفتن، وقتی میخوام بهت فکر نکنم میرم سمتش، در واقع کلا سمتشم این روزا.
این پسره اصلا از باختن خوشش نمیاد، اصلاا، بعد دوباره درخواست داده برا بازی. گفتم این دفعه ببرم صفحه شطرنج رو استوری میکنی با جملهی باهوشترین آدمی که تو عمرم دیدم.
گفت ببرمت عکس پروفایلت رو برمیداری. گفتم آسونه. ولی اینجوری شدم که بازی روانی چیه؟
بهم میگی دخترم. میگی عکس پروفایلی که توش لباسم بازه رو بردارم. جدی بازیت چیه؟
یارو تلگرامم رو خواست و من یهو تبدیل به بث هارتمن شدم.خنده.
با این پسره داشتم شطرنج بازی میکردم. گفت اگه ببرم تلگرامت رو میگیرم. و ببین، یارو رو با ریت نزدیک دو هزار، با هوش عالی با ریت ۴۰۰ بردم...
وبلاگ مخصوص ورود کردن به قضایا.