برای فردا نوبت دکتر غدد گرفتم، حالا اینجا نشسته‌ام رو صندلی پشت میز ناهار خوری و یه موزیک رندوم از چنل دوستم پخش می‌کنم، و فکر می‌کنم که اگه پری زنگ نزنه که بریم دوچرخه یا نه چی؟ همیشه قرارهامونو کنسل می‌کنه، و این حس رو بهم میده که انگار اویزونشم. مهم نیست اگه زنگ نزنه می‌پوشم میزنم بیرون هوا که خوبه فردا هم که دیر میرم سرکار نه؟ مهم نیست نه؟ باور کن بهشون نیاز نداری؟ آدم‌ها. قضاوت‌هاشون ذره‌ای اهمیت نداره در زندگیت نگاه‌ها، حرف‌ها، و حتی خنده‌هاشون.

به نظرت ۲۳ سالگی باید سال بیشتر حرف زدن، بیان کردن، و گفتن صریح حرف‌ها باشه؟

اینم میگذره.

وقتی که توو یک جمعی قرار می‌گیرم، خسته میشم، انقدر که لبخند میزنم، دوستانه رفتار می‌کنم.

نتیجه دیشب، مواظب رفتارت باش، تو همون جوری که هستی بهترین هستی در نوع خودت و مردم پذیرات هستن و دوستت دارم لازم نیست خودت رو عوض کنی، جوری که بخوای به خودت سخت بگیری یا باعث عذاب خودت بشی، اما تغییر خوب و سالم استقبال می‌کنم.

آدم‌ها میفهمن، نگاه می‌کنن، می شنون، قضاوت می‌کنن، پس حواست باشه.

وقتی مضطرب میشم دوستانه‌تر رفتار می‌کنم، بیشتر لبخند میزنم، از استرس.

بین اینکه ارشد بخونم و برم یه شهر دیگه، و اینکه اپلای کنم ایتالیا مونده‌ام.

حالا که دارم قرص میخورم، از عوارض قرص تپش قلبه.

با پری رفتیم دور محله قدم زدیم، من همیشه تنها میرفتم قدم میزدم، این یه رفیق داشتن و با اون رفتن بهم خیلی حس خوبی میده، خیلی خوشحالم. ممنونم بابتش.

خیلی خسته هستم بخاطر اینکه قرص هام رو نخوردم و آزمایشاتمم انجام ندادم و حالا علائم برگشته کی فکرش رو می کرد یه هورمون زپرتی تو بدنم اینجوری بتونه رووم تاثیر بذاره البته اولش حواسم نبود هی از خودم میپرسیدم چرا؟ چرا؟ ناراحتم و علائم افسردگی دارم دوباره و حالا میفهمم که چرا؟چون قرص ها رو باید بخورم و گرنه اینجوری میشه انگار.

دلم میخواد همین کیبورد رو بکوبم تو سرم. نو کیدینگ.

تنها وقتی که ازت حرص نمی‌خورم وقتیه که به اینکه یه چنگال فرو کردم توو چشمت فکر می‌کنم.

ببین چه گوهی شده این زندگی آخه.

اونجا از زندگی که کم میاری از نظر روانی، و زانوهات شل میزنه.

احتمالا تووی آسیب پذیرترین حالت ممکن خودمم.

احتمالا بتونم حالا بدون عشق و علاقه در واقع بدون هیچ حسی حتی، در کنار یک نفر زندگی کنم.

دچار ناکامی در روابطم شده‌ام، حالا کم کم باید بپذیرم نمیتونم عشق رو در اون قالبی که در ذهنم دارم داشته باشم چون اون توهمی شگفت انگیز بیش نیست، و انسان‌ها در نهایت ناامید کننده‌اند. همه‌ی اونها از جمله خودم. و عشق و رابطه اون شکل زیبا رو دائمی نخواهد داشت، باید دست از توهم روابط کامل و ایده‌آل بردارم.

تمام دیشب رو نتونستم بخوابم انگار یه ملت تو ذهنم حرف میزدن، حالا نشستم توو لابی دانشگاه.

خیلی عصبی و تحریک پذیر شده‌ام. ضعف اعصاب گرفته‌ام انگار.

ببینید کی فکر می‌کرده ساعت ده امتحان داره و زود اومده دانشگاه درحالی که امتحانش ساعت یک و نیمه

یعنی تو میگی، توهم زدم؟

After Life رو دیدم تونی شخصیت جالبی داشت برام تا وقتی کارگردان نخواست نشون بده قلبا ادم خوبیه. چون بعدش حوصله سربر بود. حتی اینکه تمام فیلم دیدن ناراحتیش در رابطه با مرگ لیسا خسته ام کرد اره فصل اولش جالب بود دیالوگ هاش اما بعد غیرقابل باور شد کارکترش. شاید اگه همچنان به ادم عوضی بودن ادامه میداد باز بیشتر دوستش داشتم. در نهایت برا یه بار دیدن جالب بود. و فضای شهرشون و سگش چیزهایی بودن که ازشون لذت بردم. در نهایت بریتیش دارک کمدی های بهتری دیده ام و خب اولای لیستم هم نیست حتی. باور کنید. نه فعلا.

حس می کنم نیاز دارم برم بشینم گریه کنم. حتی میدونی دارم به کلاس خیاطیم فکر می کنم و لباس آبی بلندی که دارم میدوزم. ولی بازم دلم میخواد بشینم گریه کنم.

اگه جولی لندن بودم احتمالا ادم خوشحالتری بودم. مخصوصا اون قسمتش که مرده.

اون اهنگه‌ام i'm so sad by My own.

امروز توو دانشگاه پری رو دیدم گفت با اون پسره کات کرده، همونی که تقریبا هفت سالی با هم بودن. بغلش کردم و گفتم اگه نیاز داشتی من هستم. و بعد فکر کردم چرا ما یهویی دیگه با هم حرف نزدیم؟

دیروز پریود شدم.

گفته بود شما ها یعنی تمامی افراد خوانواده ی ما خیلی راحت ادم ها رو کنار میذارید و ازشون دست می کشید خواهرم با خنده این رو برام توضیح داد و من توو ذهنم گفتم نه. واقعا نه. خب من ناراحت هم میشم. یعنی میخوام بگم از بیرون شاید اینجوری باشه راحت کنارش گذاشتم ولی ناراحت هم شدم.بابتش لحظاتی. و بعد Anyway گویان به زندگی برگشتم. حتی اصلا من دارم سعی می کنم Anyway گویان به زندگی برگشتن رو برای خودم جا بندازم. تا برگردم میدونم بر می گردم. شاید تا راحت تر برگردم.

جواب پیام همه رو داده بود غیر من. با خودم گفتم نکنه اشتباه برداشت کرده منظورم رو. برعکس همیشه که میرفتم میپرسیدم چرا جواب ندادی و ایا برداشت اشتباهی بوده و موضوع رو حل می کردم. این دفعه در قسمت شاید اشتباه برداشت کرده شونه بالا انداختم و پی نگرفتم موضوع رو میدونی انگار واقعا بزرگسالی و حوصله نداشتن برا خیلی مسائل و کنار اومدن با دوست داشته نشدن. برداشت اشتباه راجع بهم.

اضافه کارم. هوای عصر یاد آور پاییزه درخت هایی که پشت پنجره ی راهروی منتهی به اتاقم هستن با باد تکون میخورن و بیشتر این حس رو به من میدن که انگار پاییزه، نور زرد و نارنجی افتاب از پنجره افتاده روی کاشی های راهرو و کش میاد تا اتاق من روی میزم و اگه کم عقب تر بشینم روی پوست و مژه هام حتی. این فضا و نور و رنگ و باد و پنجره حس عجیبی به من میده. شاید بخاطر این باشه که نزدیک پریودم هستم. اومدم در رابطه با این صحبت کنم که من تووی یک شهر خشک و کویری و به شدت گرم بزرگ شدم. از گرما و افتاب و کویر و خاک متنفر بودم تا همین امسال با ناله و غم تابستون رو میگذروندم اما امسال انگار چیزی تووی من عوض شده از تابسون دیگه با شدت قبل متنفر نبودم گرما رو میتونستم برای دقایقی تحمل کنم هرم گرم زمین و باد گرمی که به تنم میخورد. عجیب بود.