رفتم سانیا رو ببینم، و اونجا چهارتا خانم شروع کردن به بحث در رابطه با حجاب، اقتصاد، مردها که یکی از خانوم ها چادری بود، و من زن ستیزانه ترین چیزها رو ازش شنیدم از همه‌اشون، و اون خانم به صورت بیشتری. و خب با اینکه چهار نفره درحال بحث بودن با هم و من دیالوگی حتی نگفتم و فقط شنونده بودم، اعصابم خراب شد وسط بحثشون بلند شدم رفتم بیرون.

هرچی بزرگتر دارم میشم، بیشتر به سمت چیزهای زنانه میرم، مثلا دامن، لباس بلند، کفش پاشنه دار، یا کیف‌هایی غیر کوله پشتی، طلا و اکسسوری، حتی موی بلند، من بعد سالها بلاخره با موی بلند.

حالا شاید واقعا به این باور رسیده باشم که دلم میخواد از تمام آنچه خونه و خونواده می‌نامیم دور بشم، چون انگار این دوتا مبحث دست ساخته‌هایی برای کنترل ما هستن، دور بودن ازشون آرامش بخشه، و اگه ازم بپرسید پس تنهایی چی؟ میگم مگه الان نیستم؟ تنها.

نشت نور از میون برگ‌های درخت‌ها سر صبح وقتی دارم میرم سرکار.

عزیزکم چون که زندگی همینه، همین رفتارها، آدم‌ها، ناراحتی نداره، بپذیر و رد بشو.

قند رو کلا حذف نکردم اما کمش کردم، امروز اندازه گرفتم کم شده بود ۷۷، مرداد ۸۷ بودم.

مثل سگ می‌خوامش، ولی اگه موقعیتی پیش بیاد که بتونم حالش رو بگیرم دریغ نمی‌کنم. تعلل که اصلا.

انگار دارم شبیه مادرم میشم توو یکسری از مسائل...

تو فکر می‌کنی من اونجا آسیب ندیدم؟ کار ندارم با اینکه من هیچ کجای قضیه نبودم و اینجور دیده میشد که انگار آدم بد ماجرا هستم - من هزار بار سرزنش کردن خودمو که باز حل شدم توو صمیمیت با یک آدم با ظرفیت روانی کم. چون جدای از اینکه به اشتباه ماجرا جوری تعریف شده بود که انگار آدم بدیم، مهم نبود، مهم نبود برام اینکه آدم‌ها اشتباه کنند درموردم من قرار بود به خودم بودن ادامه بدم، من ناراحت بودم چون، بهت اجازه دادم بهم نزدیک بشی، چون من عادت ندارم اجازه بدم آدم‌ها بهم نزدیک بشن خیلی، که بتونم آسیب پذیر بشم درموردشون، و من به تو این اجازه رو

کل کانسپت وجود داشتن اذیتم می‌کنه، موجودیتم به عنوان یک انسان، درهم پیچیدگی احساساتم، از احساساتم همونقدر که خوشم میاد، بیزار هم هستم، از فکر کردن خسته‌ام، گاهی حس می‌کنم انقدر فکر کردم، یا انقدر در لحظه فکر توی سرم هست که مغزم ورم می‌کنه انگار، روابط انسانی اذیتم می‌کنه، اینکه شفاف نیستم، و نیستن، اینکه حرف نمی‌زنیم با هم، از برداشت‌هایی نادرست و پرت و پلای خودم و بقیه راجع به هر موضوعی و موقعیتی خسته‌ام، از واکنش‌هام خسته‌م، کاش یه مدت کوتاهی هیچ حسی نداشته باشم، فقط وجود داشته باشم، خالی.

صبح که میام برم سرکار منتظر سرویسم، یه بچه کوچولو یه خونه اینورتر منتظر سرویس مدرسه‌اشه، و ما هر روز برای هم دست تکون می‌دیم.

بعد از دو روز بی خوابی دیشب با هیدرو خوردن خوابیدن اونم دوتا دوز بالا.:)))))) حالا یکی دیگه الان خوردم که بخوابم کل شبو آروم.

ببین چون من منتظرم، منتظر اینکه ناامیدم کنه، با اون ناامید بودم بذار فکر کنم، اما منتظر ناامیدتر نبودم، میفهمی همینه تمام ماجرا.

ای بابا فکر کنم بهم خوش گذشت.حرف زدن باهاش جالب بود. حس عجیبی داشت صداش انگار مهربون بود.

هر موضوعی که ناراحت کننده است، یه درسه، مثلا درس الان اینه که آدم‌ها ظرفیت روانی پایینی دارند، نه اینکه بد باشند، نه ظرفیت روانی پایینی دارند، بخاطر همین نمیتونن یک سری چیزها رو درک کنند. و واکنش‌های ناجالبی میدن، حتی آدم‌ها واقعا بد هستن، تو باید این نگاه رو داشته باشی، این نگاه که آدم‌ها واقعا خودخواسته با تو بدن، ازت متنفرن، بدون حتی دلیل ازت بدشون میاد، و این طبعیه، از کنارش بگذر، رد شو، نذار تاثیر بذاره روت، حتی آدم‌ها از اینکه ببین چطور آرومی، چطور کنترل احساسات رو داری عصبی میشن، چون خودشون کنترل ندارن، پس بهت پرخاش می‌کنن.

نه اینکه آدم خاصی باشه، نه اینکه من موندنی باشم،

عذاب وجدان دارم چون می‌دونم من این بازی رو شروع کردم.

یکمی دلشوره دارم.

ببین خب تو اگه بخواهی بابت هر حرف و نگاهی حساس بشی ناراحت بشی، خب نمیشه که عزیز دلم.

امروز اضافه کار بودم بازم، کمر درد عجیبی گرفتم، مثل اون کمردرد که داروخونه کار می‌کردم، نمی‌تونستم بشینم حتی، اون دم آخر اومدم بیرون، ساعت دقیق سه و ربع بود، به خورشید نگاه کردم از لا به لای برگهای درخت «کُنار» جلو در حراست، انگار یه مشت ستاره پخش میشد و میپاشید توی چشم‌هام.

من تا این موقع شرکت موندم، و کار کردم، و فکر کردم، به همه چیز. حالا جلو در شرکت نشستم و به صدای پارس دور سگ‌ها گوش میدم و توی سیاهی اطراف شرکت غرق میشم، درحالی که گل‌های سفید شمشاد شبیه دونه های برف رو شمشادها نشسته‌. و سیاهی پشتشون قشنگ تر نشونشون میده. از خنکای شب از گل‌های ریز سفید شمشاد، از صدای دور پارس سگ‌ها و سیاهی پشت شرکت لذت میبرم.

دارم فکر می‌کنم، نکنه تو هم همین حس و نگاهی که به این آدم داشتم رو به من داری، آخه میدونی من هی دنبال جوابم، که یعنی من اشتباه کردم و اون سیاهی ها رو وقتی سربرمیگردوندم و رو خودم می‌دیدم دلیلش چی بوده؟

مظفر

اسم پیشنهادی برای حیون‌ خونگی‌ هایی که بعدا قراره بگیرم.

روز مضخرف و کرختی داشتم، کارم رو پیچوندم و نرفتم تمام طول روز دل درد پریود داشتم حتی الانم، عصر رفتم بیرون و یه چیز کیک خریدم با روکش پسته‌ای، اه نگران هیکلمم.باید ورزش کنم.

امروز پریود شدم.

پ.ن: درود به گل مغربی، اگه درد نداشته باشم دیگه میتونم بگم من فقط به یک خدا ایمان دارم «گل مغربی».

شروع می‌کنی شناختن و اجازه دادن به یه مرد که بهت نزدیک بشه و بعد میفهمی چه ناامید کننده هستند تمام‌شون. پس،

داشتم برمیگشتم خونه هوا خنکِ خنک بود. لذت بخش، به تو فکر کردم یه لحظه و چه غمگین شدم.

رفتیم دریا با خواهرم من بعد پنج سال رفتم داخل آب. شنا بلد نبودم، بیشتر بدنم رو شل می‌کردم. و رو سطح آب شناور میشدم این بهم آرامش میداد بعدش نه تنها خسته نبودم بلکه حالم خوب بود، همیشه می‌ترسیدم از آب، حالا اما نه، دیگه نه، نمی‌ترسم از آب، نه اونقدر که حتی تا زانو نرم داخل، انگار آشتی کردیم، آشنا شدیم،

بعدش توو ساحل دراز کشیدم ماسه رفت لای موهام، حتی می‌دونی با آب دریا فرفری‌هام شکل خوشگلی گرفتن، خواهرم میگه طبیعت همیشه آدم رو زیباتر می‌کنه. بعدش از آب اومدم بیرون لباس عوض کردم و جوجه کباب خوردم و به پرتوهای نور طلایی خورشید نگاه کردم، با آفتاب هم همین تابستون گذشته آشتی کردم با گرمای جنوب. خیلی قشنگ بود آبی عمیق و شفاف دریا درحالی که پرتوهای مورب و طلایی خورشید روی سطحش مثل ستاره ها میرقصیدن و من فکر نمی‌کردم به زنده نبودن.دیگه نه اون لحظه.

پس.ن: حتی گوشیم رو هم نبردم و اینم لذت بخش بود، باعث می‌شد باشم توو لحظه.

ای بابا، نهایتش از مرز آذربایجان میرم ترکیه و از اونجا میرم یونان و تو یه جزیره‌ای تو یونان زندگی می کنم، مثل Dollar's family.

کاش می‌تونستم بفهمم واقعا کی هستی؟یا به چی فکر می‌کنی.

دست به دامن مدیتیشن شدم دیشب تا بخوابم، عجیب اینکه آرومم کرد شاید از این به بعد هرشب قبل خواب مدیتیشن خواب گوش بدم، و صدای بارون پلی کردم گوشی رو گذاشتم زیر بالشم و تا خود صبح صدای بارون اومده، و من بلاخره یه کوچولو تونستم بخوابم.