دیشب خواب میدیدم، خواب همون اتاق ترسناک خونهی دایی رو همون که هم میخوامش هم ازش میترسم، همون که نمیدونم چرا بیشتر کابوسهام حول و حوشش میچرخه، همون نقطهی عجیب، همون جا که روح مامانبزرگ رو اون شب دیدیم همون پنجره که اضطراب آوره برام پشتش، با اون بودم اونجا عجیب بود فضا، احساسات، اینکه اون اونجا بود، از وقتی بیدار شدم بهش فکر میکنم، به حس عجیبی که بهم میده این خواب، من عاشق خواب دیدنم، عاشق کابوس دیدن، برام عین فیلمی میمونه در جهان دیگری که دارم زندگی میکنم، جایی که میتونم توش زندگی جالبتری داشته باشم، چه بسا ترسناک و نفسگیر....
چونکه دلم میخواد تمام شغلهای جهان رو امتحان کنم، تمام جورهای زیستن رو، تمام مدل های بودن رو ...
https://decomytree.com/home?hashedId=HK-n3U6wyCkc
این خیلی جالب و بامزه است، یه وب سایته که میتونی توش یه درخت کریسمس بسازی و لینکش رو با بقیه به اشتراک بذاری تا برات یادداشت کریسمس بذارن، و نمیتونی الان یادداشتها رو باز کنی تا خود روز کریسمس.❄️🎄🌟
برام نامهی کریسمسی بذارید.:))))
دیشب باز بارون زد از اون شدیدها، حالا صبح مه پیچیده توو شهرک، سرما پخش شده، و من به بارش برف فکر میکنم.
نوشته بود،
بعضی موقعها، خودمون دوست نداریم حالمون خوب شه؛ چون «درد»، آخرین حلقهی اتصالمون به چیزیه که از دست دادیم.
تو چیو از دست دادی که ول این نقطهی اتصال نمیکنی؟ خودم رو، خودم رو. حتی نمیدونم واقعا داشتمش یا از اول همین بوده.
قلبم رو بگیر تو دست فشار بده و بکش بیرون. باور کن دردم نمیاد.ببین حتی بهش نیاز هم ندارم دیگه.باور کن.
بیمارستان نیرو میخواد برای بخش منشی، و همچنین بخش آزمایشگاه اگه جور بشه میرم.
دراز کشیده، اینستا رو بالا و پایین کردم، خسته شدم دی اکتیو کردم بلند شدم بدون همون یه ذره ضدآفتاب رنگی و رژ لب که هیچ وقت بدونش بیرون نمیرفتم، با موهای پریشون، کت سیاهام رو چنگ زدم، خودمو رو پلهی اول راهپله درحال بستن کفشم پیدا کردم درحالی که سرتا پا مشکی پوشیده بودم زدم بیرون سرد بود نه به اندازهی کافی، بیشتر خنک بود، بعد بارون میچسبید، دورترین جایی که میتونستم سیگار پیدا کنم رو تو ذهنم نشون کردم، دستهایم توو جیبم بود و سرم پایین توو دومین خیابون یه پیرمرد بهم متلک گفت، با خودم فکر کردم از سنش خجالت نمیکشه؟ سریع رد شدم حتی جواب ندادم حتی سر برنگردوندم، آروم نبودم و فکرم پی این بود که خب شاید روشن کردن سیگار کمک کنه، میدونستم نمیکنه، قبلا امتحان کرده بودم نمیکرد، از اسم سیگارا کمل زرد یادم بود پرسیدم کمل زرد دارن، گفت خیلی وقته نیست شبیه آدمهای ناتو پرسیدم خب چه رنگهایی داری؟ یه جور عجیب نگام کرد فهمیدم سوال درستی نبوده نوب سگی بود، گفت آبی، سفید، نقرهای، یه آبی و فندک گرفتم زیر نگاه مال این حرفها نیستی پسره راه افتادم سمت خونه، درحالی که اضطراب مغزمو میجوید سریع قدم برمیداشتم، و فکرم هزارتا سناریو پی ریزی میکرد با سر انگشتام سیگارو تو جیبم محکم نگه داشته بودم انگار یه بمب قراره منفجر بشه، در همون حین یه پسره توو خیابون درحال دور زدن بود و ازم پرسید آیا به عشق توو نگاه اول باور دارم؟ احتمالا سردترین نهی زندگیم رو گفتم و با همون سرعت رد شدم، رسیدم خونه جایی که قبلا میرفتم سهتا حیاط اونورتر دقیقا بعد خونهی خانم قاسمی اینا نشستم رو حیاط و سیگار رو روشن کردم، از سیگار، از پروسهی بیرون کشیدنش، میون لب گذاشتنش و فندک گرفتن زیرش رو دوست داشتم میون دوتا انگشت نگه داشتنش، حتی برنامه ام کشیدن هم نبود، فقط روشن کردن و میون انگشت نگه داشتن، اما دوتا دود گرفتم، اما داخل ندادم، میدونستم باید دود رو نفس کشید تا بره توو ریهها اونمقع است که واقعا سیگار کشیدی. ولی انگار هنوز زود بود، گذاشتم دوتا نخ میون انگشتم دود کنه و یه چندتا به اصطلاح چس دود هم گرفتم. یادمه قبلا همینجا سیگار چس دود کرده بودم و وقتی رسیدم خونه کل لباسامو شستم، مسواک زده بودم و حتی حموم رفته بودم، الان اما فقط لباسمو عوض کردم و به خود قدیمم خندیدم.
زندگی اینجوری آرامش بیشتری داره...
صبح بارونی بیدار شدم اومدم سرکار، خوشحال چون خب صبح بارونی، ناراحت به خاطر کار، به خاطر اینکه خیس نشدم زیر بارون...
دنبال خودم میگشتم و پیدا نمیکردم.
فریبرز
اسم پیشنهادی برای حیون خونگی هایی که بعدا قراره بگیرم.
یه قسمت از شرکت هست smoke area، من اونجا نارنگی میخورم و بهش میگم نارنگی erea.
سالگرد بابا بود.شنبه.یا شاید هم یکشنبه.یا شاید؟
یه شاخه لیلی، چندتا داوودی، با تزئین ژیپسو شد ۱۲۰۰.:)))))
وا- خب دیگه الان چه فایده نه حوصله دارم، نه وذوق.
کلاس خیاطی تموم شد، حالا میرم که تکواندو ثبت نام کنم. اینها چیزایی بودن که بچگی حسرتش رو داشتم. حالا اما دارم با پول خودم میرم، ذوق زیادی ندارم فقط میخوام رو دلم نمونه.
دلم میخواد فکر کنم تمام احساساتم رو توو روشویی یک ساعت قبل بالا آوردم، یا حداقل اگر کافی نبوده، تلاش کنم که خفهاشون کنم، طی چند روز گذشته حتی فکر کردم به اینکه قرص های ضد افسردگی رو امتحان کنم، تا هیچی حس نکنم، نه غم، نه شادی، هیچی.خالی باشم. امشب حالا با روانی که با ناخنهای نامرئی روش خراش داده میشه، دارم فکر میکنم، بچه جون بس نیست؟ خجالت نمیکشی؟
از تاکسی که پریدم بیرون توی کوچهی منتهی به خونه عق زدم، و تف کردم توو جوب آب، حالم داشت بهم میخورم، رسیدم خونه کیفم رو پرت کردم تو اتاق و توو روشویی بالا آوردم...
خواهش میکنم میشه همینجا تمومش کنی؟!
پریود شدم دیر، چون قرصهامو نخوردم خیلی هم دیر نشده یک هفته. ولی قرصامو...
عجیبترین هفتهی زندگیم رو گذروندم، حالا اما صبح با صدای رعد و برق و هوا و نور روز بارونی بیدار شدم، مگه خوشبختتر هم میشه بود؟
حالم خوب نیست، خیلی وقته این جمله رو نگفته بودم، چشمام نیمه باز و سرم سنگین، تنم سنگین، انگار یه دوتا وزنه به چشمام وصله که بخواد بندتشون تا نبینم، تا زندگی نکنم، دیگه حالا. بلاخره بعد ۲۳ سال میفهمم خودمو تا حدودی، افسردگی، سنگین تو جونمه، دلم میخواد فقط بخوابم، این مدت حتی بیشتر از قبل میخوابم. وقتی سرجام وایمیستم، دلم میخواد خودمو از پشت پرت کنم، بیوفتم توو یه استخر عمیق و طولانی و یا مثل اون خوابه از بلندی بیوفتم توو تاریکی محض و نرسم زمین چون انگار تو خوابم نمیتونم بمیرم، و تو بیداری نمیخوام. نمیخوام واقعا؟
وبلاگ مخصوص ورود کردن به قضایا.