قبلا چطوری زندگی میکردم؟!
سگ منت اونها شرف داره به فلاکت اینجا، حالا باز خوددانی.
روی آخرین صندلی یک درمانگاه درب داغون توی محلهی اوزیها نشستهام، و فکر میکنم که کاش کاش
کاش یه روزی بلاخره بتونم حرفم رو کامل بزنم.
سرما خوردم، چیزی که دارم به همه میگم اما واقعا سرما خوردم.
فردا بلیط دارم ولی قضیه اینه باید اعتماد به نفسم رو جمع کنم تا بتونم تنهایی سوار اون هواپیمای کوفتی بشم. گلوم درد میکنه. و دلم میخواد برم بخوابم و سوپ بخورم.
پیراهن چارخونه فقط روی تن یک سریها میشینه و تو هم از همونهایی.
هوا بهتر شده یعنی عصر کمی خنکتره حالا.
سرکارم عین پنج ماه گذشته هر روز، از صبح تا شب، یک روزهایی هست دلم میخواد بلند شدم بزنم زیر گریه.
با خودم نیستم، انگار. حالا بیشتر با آدمها حرف میزنم، اهمیت های ریزی میدم بهشون، دیگه کمتر کتاب میخونم، زندگی میکنم.
دلم برگشتن به خودم میخواد، مهم نیست اگر چقدر اضطراب داشتم وقدر از استرس تمام تنم میلرزید، ولی اون تلاش برای زنده موندن. اون اهمیت دادن به
اصرار به هست شدن، موجودیت یافتن. انکار تمام آنچه هستی، سردرگمی و معلق شدن، شکل نداشتن.
نیستم. تحت عنوانی که از خودم کشیده شم بیرون عین کندن پوست مرغ ازش کشیدن خودم از خودم بیرون. لمس نیستی، دیوانگی و جنون، اهمیت نمیدم اهمیت ندادن و ترسیدن از حجم اهمیت ندادن میگم من آدم دد لیست درست کردن نیستم ولی اگه بودم احتمالا اون لیست فقط یه اسم داشت.
تاینی کاکائویی رو گذاشتم روی پیشخوان و حین قیمت زدن پرسیدم نظرت در مورد رابطه چیه؟ اصلا تو چرا وارد یه رابطه میشی؟ از رابطهات چی میخوای؟ یکم صورتش رو جمع کرد که یعنی دارم فکر میکنم بعد خندید، و گفت نمیدونم چرا هیچ چیزی جز سکس به ذهنم نمیرسه. از رک بودنش جا خورده بودم و چه بسا همین برام جالب و جذاب بود، با خودم فکر کردم چقدر دوست دارم وارد دنیاش بشم جایی که همه چیز اونقدر هم سخت نیست تو وارد رابطه میشی چون یکی رو دوست داری و از معاشقه باهاش لذت میبری و همین.
دستهایم اینقدر دراز است که هی میخورد به در و دیوار و کمد.
قسمت دردناک قضیه این است که:این یک متن ادایی و فاخر نیست.
وبلاگ مخصوص ورود کردن به قضایا.