برای دوستم نوشتم از یک گلوله وسط پیشونیم استقبال می‌کنم.

سیگارم رو انداختم سطل اشغالی دم کوچه و چندتا اپیزود سکس اند سیتی دیدم، اونجا که بیگ بعد ازدواج به کری برمیگرده. با اینکه بیگ تنها دوست پسری بود که کری داشت و ازش خوشم میومد اما دلم نمی‌خواهد اینجوری پیش بره، چون بیگ واقعا بهش اهمیت نمی‌ده و اینو ثابت کرد با ازدواجش. :)) میبینی آیا زندگی اینگونه راحت تر نیست پرداختن به روابط شکست خورده‌ی کارکتر سریالی که میبینی و قسر در رفتن از روابط شکست خورده‌ی خودت؟

سرما توو استخونم میدوید، زیر پتو سایت کاریابی رو چک می‌کردم، و فکر کردم واقعا میم بهم فکر نمیکنه که برداره گوشیو یه چطوری بنویسه؟ یه زنده‌ای؟ نه اصلا یه نقطه بذاره.

سیگار مو برداشتم و هودی پوشیدم و رفتم سمت پشت ساختمان طبق عادت از دیوار رفتم بالا و حیاط مورب حیاط خانم قاسمی اینا نشستم و یه نخ کشیدم و فکر کردم سیگار فقط تو زمستون حال میده.

پ.ن: آخرش همسایه‌های اون ساختمونا بهم گیر میدن که چرا از حیاطشون بالا میرم عین گربه و دزدکی.

پ.ن۲: به نظر نمی‌رسه بتونم اثبات کنم برا یه نخ سیگار کشیدن این کون پارگی ها رو دارم تحمل می‌کنم.

پس.ن۳: فهمیدم من یه احمقم و اون واقعا ازم خوشش نمیومده، چه متوهم بالقوه‌ای هستم.

پس.ن۴: شاید باورش سخت باشه اگه مکالمه‌ی امروز رو باهاش نداشتم با تموم اون کارهایی هم که کرده بازم احتمالا اینجوری بودم که نههههه ازم خوشش میاد موقعیت و فلان و بیسار نمیذاره، اخهههه احمممققق. ایموجی دلقک

مردم سیگاراشونو کجا قایم می‌کنن؟

یادم اومد چقدر در ذهن خودم بال و پر داده بودم به داستان چقدر دیوانه‌وار تحلیل کرده بودم. چقدر فکر کرده بودم. و حالا فهمیدم همه‌اش واقعا اشتباه بوده. انگار از خواب بیدار شدم و فهمیدم بین واقعیت ذهنی من و واقعیت وجودی اون آدم چقدر فاصله بوده.

آرامش بخش بود.

آخی بعد یک سال اینجوری داریم حرف میزنیم، من یه سال دوست داشتم اینو تجربه کنم.

من کم عقل، من کم عقل.

خب حالا میتونم پیرمرد و دریای همینگوی رو تموم کنم.:))

دارک‌ترین سریال‌هایی که دیدم مال بریتانیا بوده، what is wrong with those people?

Obsession رو دیدم.

مثل یو یو بین ناامیدی و امید تلو تلو میخورم، طی چند روز گذشته تمام ساعتی که آزاد بودن رو صرف گشتن میون پست‌های اینستاگرامی کردم، خودم رو خفه کردم با گوشیم حالا می‌خوام کاموام رو در بیارم و هر وقت حس کردم دلم میخواد برم سراغ گوشب، به جاش یه چیزی ببافم. اینستاگرامم رو دی اکتیو کردم.

حقیقتش حالا ترسیده‌ام، از بیکاری و بی پولی حساب می‌کنم این پنج ماه که نمیخوام برم سرکارم ۱۰۰ تومن حقوق از دست میدم، هی حساب کتاب می‌کنم هی سرم گیج میره، هی فکر می‌کنم برگردم، هی به اون شکستگیه که خواهرم ایجاد کرد فکر می‌کنم هی بدنم از شدت اضطراب میپره، انگار از بلندی افتاده باشم. انگار نمیتونم توو خونه بمونم، انگار من آدم توو خونه موندن نیستم. هی فکر می‌کنم کجا میتونم دیگه همچین کاری با همچین حقوقی پیدا کنم؟ هیچ کجا؟ آیا بعد از این اوضاع بهتر خواهد بود؟ می‌دونم که هیچ دوست ندارم برگردم سرکار قبلی، مطمئن هستم در هیچ صورتی، اما آیا کار بهتری پیدا خواهم کرد ؟ آیا حقوق بیشتری خواهم گرفت؟ آیا زندگی بهتر خواهد شد؟ چه اتفاقاتی قراره برام بیوفته؟ در آینده چه چیزی در انتظار من و بقیه است؟

اضطراب دارم و این حس به تنم شک وارد می‌کنه انگار اضطراب بخواد از تنم بیرون بپره و همزمان بدنم هم به جلو پرت میشه اما کافی نیست.نمیتونه.

هی فکر می‌کنم به جاهایی که میتونم جهت کار مراجعه کنم. حتی حالا هم رزومه آماده دارم. آیا می‌خوام اصلا ادامه بدم؟

ناامیدی و دست شستن از خیلی چیزها رو دارم تجربه می‌کنم، دارم کنار میام دارم یاد میگیرم چگونگی برخورد رو، حس می‌کنم قوی‌ترم، نسبت به دیروز آیا اینها اثرات قرصه، توهم قوی‌تر بودن؟ کاش این توهم با خاموشی احساساتم همراه باشه. کاش بتونم قدری جدی‌تر باشم برای خودم، برای زندگیم، برای آینده‌ام...

امروز روز چهارم خوردن بوسپیرونه، دیگه سرم گیج یا سنگین نیست، دلشوره ندارم، و یکم حالم بهتره فعلا.

از دانشگاه برمیگشتم یه پسره شروع کرد مزاحم شدن، یه راه طولانی دنبالم اومد، همین حین حرفهای چرت زد بهم تهش چندتا داد سرش زدم که خالی شدم صدای خودم رو اینقدر بلند تا به حال نشنیده بودم، اما ول کن نشد و این ترسناک بود، یه جا روسریم رو که تو دستم بود از دستم کشید که نگهم داره، و همون حین دوتا مرد دیگه رسیدن و هرچی گفتم داره مزاحمم میشه هیچ کاری نکردن و رد شدن. جدی اگه مردی بیا ایران زن باش.

اینها انگار نه براشون تعریف نشده و این ترسناکه، زن رو کالایی جهت ارضای نیازشون میبینن، واقعا به قول گوگوش درون هر مرد ایرانی یک خمینی نهفته.

دیشب خواب دیدم حامله بودم، هرچی زنگ میزدم مهتاب جواب نمی‌داد که کمکم کنه، میخواستم سقطش کنم حتی شک نداشتم. خیلی همه چیز واقعی بود. فهمیدم هیچ وقت قرار نیست از اون زن های از خود گذشته‌ی مادر طور باشم.

بوسپیرون گیجم کرده، میتونم بگم سرم گنده و سنگینه، نمیخوام ولی قطعش کنم، می‌خوام ببینم وقتی تاثیر می‌ذاره واقعا حالم بهتر میشه؟

همزمان دوتا امتحان دارم، دیشب استعفا دادم، امروز اون دوستم که اذیتم کرد رو دیدم دانشگاه درحالی که یه استایل خفن زده بود و یک کیف گوچی روی دوشش بود و بهم حتی نگاه نکرد و رفت درحالی که روز قبلش که دیدمش بهش سلام دادم.

صبح خواهرم بهم فهموند که منفعت خودش رو داره فقط میبینه و اون لحظه انگار آب سرد ریخته شد روم و انگار همه چیز یهو یخ زد، و خب قبلا هم بهم فهمونده بود بهم اهمیت نمیده. بارها. و من کلا از خانواده خیلی امید آنچنانی ندارم. تا اینجا هرچی هستم رو خودم ساختم. بدون کمک.

آب سرد رو سرم ریختن انگار، و فهمیدم که آدم‌ها فقط منفعت خودشون رو میبینن، حتی افراد خانواده‌ات.

استعفام رو طی یک پیام به منابع انسانی دادم، و طی یک حرکت پرو گونه گفت رده. همین آدم دم آخری که از شرکت میومدم برگشت گفت خیلی این مدت میخندی، نکنه مواد میزنی.

دکتر برام بوسپیرون نوشت. انشالله که اضطراب رو به مدد آقا جیزز کرایس شکست میدم.

از دیشب داشتم فکر می‌کردم پیام بدم بپرسم، تویی این؟ بعد دیدم از نظر روانی و روحی ظرفیتش رو ندارم، اینکه کنایه بزنه یا اون نباشه و بهم بخنده.

چون الان بیشتر مطمئن هستم که من اشتباه می‌کنم، اینکه اون واقعا داشت اذیتم میکرد. اون موقع هم داشتم اشتباه می‌کردم که ناامیدی بعدش خیلی سخت گذشت، که هی از خودم پرسیدن‌ها راجع به چرایی شیره‌ی روحمو مکید و الان انگار به یه نخ بنده تمومم.

حس میکنم اون یادداشته، مال اونه، مخصوصا که نوشته هم آدم جالبی هستی هم نیستی...

یکی از همکارامم امروز اومد گفت به نظر خوب نمی‌رسی، گفتم خوبم، دم رفتنم گفت خیلی از خودت مراقبت کن با یه حالت خیلی نگران.

رسیدم خونه و با یه صحنه‌‌ی عجیب رو به رو شدم، رو درخت توو حیاط خونه پر از کلاغ بود، رو تمام شاخه‌ها و و کنار هم، شبیه فیلم‌های ترسناک، من کلاغ ها رو خیلی دوست دارم، ولی افسانه ها کلاغ رو نماد شوم و بدی و مرگ می‌دونن، انشالله که خیره...

دیشب یهو به طرز غریبی تپش قلب داشتم توی سکوت اتاقم صداش شنیده میشد، دوتا دستمو گذاشتم رو قلبم و فشار دادم انگار میخواستم کنترلش کنم، اونقدر زیاد بود که نمی‌تونستم نفس بکشم و کسی خونه نبود، ترسیده بودم از اینکه قلبم وایسته، بیشتر از مواجه‌‌ی خواهرم با مرگم، به دوستم زنگ زدم جواب نداد، به زور خودم رو رسوندم داروخانه و پرانول گرفتم، یک ساعت بعدش حالم بهتر شد...

از سرکار برگشتم، توو دستشویی بالا آوردم حالا رو مبل دراز کشیدم و دارم فکر می‌کنم به اینکه برم موهامو پروتئین تراپی کنم. هنوز حالت تهوع دارم.