دیشب یهو به طرز غریبی تپش قلب داشتم توی سکوت اتاقم صداش شنیده میشد، دوتا دستمو گذاشتم رو قلبم و فشار دادم انگار میخواستم کنترلش کنم، اونقدر زیاد بود که نمی‌تونستم نفس بکشم و کسی خونه نبود، ترسیده بودم از اینکه قلبم وایسته، بیشتر از مواجه‌‌ی خواهرم با مرگم، به دوستم زنگ زدم جواب نداد، به زور خودم رو رسوندم داروخانه و پرانول گرفتم، یک ساعت بعدش حالم بهتر شد...