از جمله چیزهایی که پیوند خورده با نوجوانی من و خیلی دوستش دارم و ممنونم که اون دوران کنارم بود رمان‌های سایت ۹۸ هاست.جدی.

با اجازتون دیگه بخوابیم، و فکر کنم به یک سری احساسات قشنگی که هرگز وجود نداشتن ولی ما حسشون کردیم، اللخصوص اونا که شب اتفاق افتادن.

نیاز به در آغوش گرفته شدن دارم.

یه لباسهای خوشگل سکسی می‌خوام بدوزم که فقط میتونم سر قبرم بپوشم.

این و من ازش خوشم میاد، خیلی عجیبه نه؟

عزیزم شما دلوپرام صحبت کردنت به من نمیخوره اصلأ.رکسپکت نداری شما.

تنها کار جالب و مفیدی که انسان در طول دوره‌ی حیاتش انجام میده مردنه. هشت از ده.

کاش یکی منو همینجور که بوجک توو کل اپیزود ۱۲ جایزه اش رو چسبیده بود بچسبه.

از الان دلم برای این رو پشت بوم نشستن و حرف زدن آخر اپیزودی دایان و بوجک تنگ میشه.

اونجا که دایان می‌گه نمی‌دونم با دستام چیکار کنم.

جدی منم.

سکوت دایان در جواب سوال بوجک آخر اپیزود ۱۱ ام.

همونجا که گفت بگو هنوز هم میتونم آدم خوبی باشم.

بوجک یه لاشیه به تمام معناست صرف چون کارکتر اصلیه نمیخوام قربون صدقه اش برم، اونجا که تاد میتونست پیشرفت کنه و بلاخره بره، از ترس تنهایی و از روی خودخواهی نذاشت، و حتی تنها گذاشتن هرب که دوست صمیمیش بود، واقعا اونجا که هرب کزاز بهش گفت نمی بخشمت مخصوصا الان که دارم میمیرم، فکر کردی میبخشمت تا راحت زندگی کنی و رید بهش.سکانس صد میلیون دلاری.

حس می‌کنم ازم بدش میاد.

حس اون لحظه پرنسس کارولین که توو دفتر کارش روبه روی شیشه وایستاده بود، و بیرون رو نگاه می‌کرد و براش ریمایندر اومد که تولدشه، و در جواب دستیارش می‌گه «کجا رو دارم برم». خدایا انگار ۲۳ ساله که «کجا رو دارم برم؟»

بوجک هورسمنو دارم میبینم و اونجام که بوجک عاشق دایان میشه، میدونستم این اتفاق میوفته، بعد این انیمیشن یه سم خالصه، اونجا که منیجر بوجک با یکی تو کافی‌شاپ قرار داشت بعد یه خانم پیشخدمت اومد و کله‌اش گاو بود بدنش خانم طور، و لیوانو برد تو پیراهنش و از خودش شیر دوشید و گذاشت رو میز و رفت، عجیب‌ترین سکانس بود برام. اینجوری بودم که وات ده هل.

یه مدت چقدر حالم خوب بود حالا اما انگار نه، دیگه نه.

یکم سروسامون بدم زندگی‌م رو...

اون روی عصبی در تضاد کامل با روی آروم و مهربونم رو خدا کنه هیچوقت نبینید، یه جوری قلبتونو می‌شکنم که،

کص ننه‌اش بابا، کص ننه‌اش.

بلاخره بعد از یک هفته شلوغ کل روز رو چیل کردم، اتاقمو جمع کردم، حموم رفتم و کارهای لاندری انجام دادم، فیلم دیدم، چندتا اپیزود چرت داشتم، بعدشم عدسی پختم، حالا در نهایت روتین پوستی انجام داده، مسواک زده دارم فکر می‌کنم این زندگی شلوغ رو چطور سروسامون بدم، کل روز به صورت عجیب و تخمی ناراحت بودم. میرم بخوابم.

یهو غمگین شدم. باید بگم دارم میرم کلاس خیاطی مهارت جدید، که شاید جدی هم بشه.

این چند وقته یه جوری سرم شلوغه و وقت ندارم ناراحت باشم و حالم خوبه، که سلام بر شلوغی، سلام بر حمالی، درود بر کالسکه.

از صبح شش تا پنج سرکارم شرکت، از پنج تا هشت روزای زوج کلاس خیاطی (تایتل باکلاس: طراحی دوخت)ام، روزای فرد تخم مرغ آبپزی و باشگاه.

زندگی خیلی بهتره.

یعنی چی که، به دلیل درگذشت مرحوم مغفور پاپ فرانسیس سه روز عزای عمومی اعلام نمی‌کنیم؟