میخوام بدونی که بزرگسالی سن واقعا عجیب و غریبیه. و احساسات عجیب و غریبتر.احمقانه است. حداقل جوری که من دارم میگذرونمش.
مردهها حرف نمیزنن اما قانلهاشون چرا.
گرم شرجیه، رطوبت به منتهی الیه خودش رسیده موهام چسبیده بهم بخاطر شرجی و عرق ماه کامل و زرد وسط اسمونه، و شرجی از نور لامپ های پیاده رو قابل تشخیص.
ساعت ده شب دارم میرم از خونه سرکارم پیاده، تنها.
چند وقتی بود پادکست آخرین شاهد رو گوش میدادم، این اوخر و حتی همین چند روز پیش هم حتی داشتم یکی از اپیزودهاش رو گوش میکردم.
امروز سرکار متوجه شدم گویندهاش، پارتنرش رو مثله کرده، و بعد هم خودش رو کشته. تمام مدت سرکارم منتظر بودم برم خونه و آخرین اپیزودش رو گوش کنم. حالا دارم تو راه بهش گوش میدم اپیزود عجیبه. اما نه اونقدر.
گفته بودم یه هفته است به صورت متوالی دارم ایتالیایی میخونم؟!
« گلابی؟
اینا همهاش بخاطر اون پسره است.
دفعه قبل هم با سیب و یک قلب شکسته اومد خونه.»
Our little sister
همیشه توی زندگیت وقتی یه مشکلی پیش میاد به جای اینکه با عصبانیت بگردی دنبال اینکه کی این کارو کرده، و مقصر کیه؟ فکر کن با خودت که خب حالا که این مشکل پیش اومده، فارغ از اینکه مقصر کیه و باید حل بشه تا کارت بره جلو، پس دنبال راهحل باش برای مشکلت.
بعد از ۶ماه کار کردن اولین روزیه که پیام دادم نمیتونم بیام سرکار حالم خوب نیست. همیشه حتی اگه حالم خوب نبود میرفتم، چی بگم یعنی دارم به خودم بلاخره بیشتر بها میدم.؟
نکنه رگ سیاتیک میاتیکم گرفته، مگه این گوه فقط برا شوهر عمههای بالای چهل سال نبود؟!
کمرم گرفته نمیتونم هیچ کاری کنم. این وسط یه فلج شدن کم دارم.
نمیتونم بلند بشم بشینم. خم بشم. میخوابم احتالا فردا صبح خوب بشم.نه؟
شعر زمستان است اخوان ثالث با صدای شجریان و نوازندگی کلهر، گذاشتم، هیچ علاقهمند این مدل موزیکهایی نبودم، اما دارم گوش میدم چرا؟! نمیدونم، وسط تش، تابستون، گوش میدم زمستان است با سردرد، و جهان دست ساختهی شخصی سازهای که درد میکنه.اونم اره. موزیک برام و باهام غریبه، هیچ درکی ازش ندارم، نمیفهممش، ریتمش رو نمیگیرم، مثل خودم با خودم این روزها. بیشک پارهای از من این روزها نغمهی کلهره، و پارهای شعر اخوان. نه از جهت زیبایی، نه، از جهت عدم سنخیت داشتن موزیک و سلیقه، .ول کن بابا به والله که زمستان است.
من هر وقت میرم دانشگاه خودمو میبینم که از آخرین طبقه پرت میشم پایین، و پخش میشم، دقیقا وسط همون جایی که همه رد میشن و میرن سرکلاس.
برق رفته، اومدم حیاط سیاهی مطلق، برگای درخت توی تاریکی، شیفتهیِ دیدن درختا تو پس زمینهی تاریک آسمونام، یه بادی میاد که گرمای جنوبو قابل تحمل کنه، سیگار میچسبه الان فقط.
جدیدا از گرمای جنوب خوشم داره میاد.
من که فعلا با سلامت روان فاصلهها دارم، دارم فکر میکنم قرصهای خوشحال کنندهام رو بخورم، و بازیچهی دست این پسر جدیده بشم. با اینکه از مردها بدم میاد، قیافهی مردا، بوشون، و همه چیز در رابطه باهاشون حالم رو به هم میزنه.
آدمهای یواش میرن رو مخم، اونایی که طول میکشه تا یه کاری رو انجام بدن، تا حرف بزنن جون آدم بالا میاد، یه چیزی رو انتخاب کنن، یه تصمیمی بگیرن، تخم سگ سریع باش. سریع جون بکن گوهتو بخور برو.
برداشتها متفاوتن چون شخصیتها متفاوتند، چرا میترسی از فکری که درموردت خواهد شد درحالی که طرف مقابل با توجه به شخصیتش تعبیر دیگری داره. و حالا هزاران شخصیت هزاران تعبیر. رها کن به مولا.
اصلا حوصله ندارم برم سرکار. دیشب بهش گفتم الان یه جایی هستم که میخوام قید همه چیزو بزنم برم ازدواج کنم و بچهدار
روز قشنگیه.مناسب مردن. این گرمای جنوب، شبهاش رو دوست دارم. شرجی وحشی رو. اگه میتونستم درحالی که یه شورتک و تیشرت نازک خنک پوشیدم با آبجوی تگریم برم بیرون میشد بهش گفت تو بهترین سه ماه سالیم.
ساعت چهار و نیم اینا بود که از سرکارم برگشتم یه قورمه سبزی بدمزه داشتیم با مرغ که مجبوری فرستادم پایین و تو اتاقم دو قسمت از یه کی درامای ابکی رو دیدم بعدم زنگ زدم به مامان و یه کوچولو از ماجراهای اواخر صحبت کردیم. بعدشم باز لش کردم توو اتاق و شبکه های مجازی رو بالا پایین کردم تهشم ساعتهای نه و نیم بلند شدم اتاقم رو جمع کردم لباس ها رو از زمین برداشتم تو کمد چیدم اتاقو جارو زدم لوازم ارایش رو مرتب کردم و کیفم رو خالی کردم و ظرف هایی که برده بودم سرکار رو شستم سطل اشغال رو خالی کردم رفتم حموم در همین حین یه سری از لباس هام رو ریختم ماشین و برگشت برای ناهار فردا یه چندتا خیار و کاهو ریز کردم بهش ماست زدم. یه برگه ژامبون مونده بود با کاهو و سیب زمینی و سس مایونز پیچیدم گذاشتم یخچال البته هی از اینور اونور باز میشد چون نونمون لواش بود. بعدشم عکسای فیلم جدیدی که دیده بودم رو گذاشتم چنلم و موزیک متن هاش رو گوش دادم. و به دو نفر جدید ناشناسی که وارد چنلم شده بودن فکر کردم مخصوصا اونکه بیوش نوشته بو بعدا؟ بعدا چایی مون سرد میشه. میرم روتین پوستیم رو انجام میدم یه کتاب جدید باز می کنم به خوندن. و فردا بیشتر درموردش. درمورد همه چیز مینویسم. باور کن.
اون یه مدت کوتاه قرص میخوردم، سطح انرژیم خیلی بالا و خوب بود، حالمم خوب بود تقریبا، یه حالت گیج و منگی و بی حسی داشتم در کنارش ولی خب حالم خوب بود. یعنی باز شروع کنم.؟
از اعتماد کردن و دوست داشتن بدم میاد و میترسم، اما مهلا رو دوست دارم.
کسی هست اینجا رو بخونه، و یا گاهی یادش بیاد بخواد سر بزنه؟ غیر خودم؟ چقدر عجیبه اگه باشه. انگار در خونهات بازه.
این برهه از زندگی جای بود که داشتم با اضطراب و افسردگی دست و پنجه نرم میکردم. و سعی میکردم خودم رو بشناسم و پیدا کنم و رشد کنم. قوی باشم.
وبلاگ مخصوص ورود کردن به قضایا.