سلام گل به تو ای گل نشونم.

ذهنم خالیه، پریود شدم. دارم فکر می‌کنم شاید نباید از کارم میو‌مدم بیرون، شاید باید طاقت بیشتری از خودم نشون میدادم به هرحال هر کاری سختی‌های خودش رو داره و من باید بتونم افسار دهن کمالگرایی‌هام بندازم و حتی بپذیرم که نمی‌تونم همه چیز رو بر وفق مرادم داشته باشم. نمی‌دونم امیدوارم کار بهتری پیدا کنم به هر حال برگشتن به جاهای تاریکی که به سختی ازشون بیرون اومدم اصلا بخشی از برنامه و اپشن‌هام نیست. ولی خوبیش این بود که تونستم یک مهارت خوب و جدید یاد بگیرم و فهمیدم می‌تونم از پس کارهاد خوب بربیام و مسولیت پذیرم از این لحاظ که بد نشد حالا که لب تاب رو پس گرفتیم می‌تونم که برنامه نویسی یاد بگیرم، و یک مهارت کاربرردی دیگه داشته باشم. نیاز به برنامه ریزی کردن دارم و یک ماتحت تنگ شده که بتونم خودم رو جمع کنم که کم کم برا مهاجرت اماده بشم. که حداقل بتونم دو سال دیگه جمع کنم و برم.

مثلا زمستونه جنوبه هوا بهاریه عصره و من نشستم اینجا داارم فکر میکنم همیشه اولین ها که خیلی براشون ذوق داری رو باید به خاطر سپرد نیم فاصله و ویرگول رو توو لپ تاب نمی تونم درست بهشون احترام بذارم بگذریم اینم از همون اولین تجربه هاست که دارم انلاک می کنم

نمی‌دونم، نمی‌دونم.

آبجی شاید بخواد بره مسافرت، در صددم که مخش رو بزنم بریم شمال. شاید باهاش برم. میخواد بره هرمز، بعد هم بره قشم. ولی خب کاش میشد بیاد بریم مثلا بوشهر، خیلی بوشهر دوست دارم.

ولی بازم ترجیحم شماله مخصوصا الان که پاییزه، و به نظرم بیشتر حال میده.

فردا تولد آبجیمه، فردا عصر می‌رم کیک می‌خرم براش، و تولد و این داستان‌ها.

امروز هم نرفتم سرکار، حسی که دارم، اینجوریه که انگار متوجه آسیب‌های روانی که دیدم، دارم می‌شم. با اینکه کلی زنگ زدن و پیام دادن بهم که برگردم. ولی خب نه واقعا، نه.

دارم، سیب زمینی سرخ می‌کنم.

ابی می‌خونه: منو حالا نوازش کن، که این فرصت نره از دست.

نرفتم سر کار، می‌دونم حساسیتم از پریودیه، ولی مهم نیست.

دوتاشون پست گذاشته بودن، انگار دوباره همدیگه رو می‌بینن، براش نوشت که خوشحالم برات. نمی‌دونم ته دلم یکم انگار گمگین است. اه مهم نیست برنامه از الان به بعد فکر کار درس و فکر رفتنه. و آهان قوی بودن اهمیت ندادن.

از کارم اومدم بیرون.

حسی که دارم حس آزادی و رهایی هست.

نشستم موهامو رنگ کردم، خیلی روشن شد نمی‌دونم شاید دوباره مشکی کنمشون.

امروز یک آقایی اومد تو داروخونه و خیلی عجیب نگاه یکی از بچه‌ها می‌کرد، بعد رفت بیرون و چندبار از جلوی در رد شد، و حتی اومد جلوی در وایستادم یکم نگاه کرد، منم فاز برداشتم که آره این دزده، این قتل سریالیه، وای این میخواد گروگان‌ت بگیره. هیچی خلاصه تهش مرده اومد شماره داد به همکارم رفت. و من قشنگ پاره بودم از خنده.

دارم یه فیلم کره‌ای میبینم، فیلم باحالیه. ازش خوشم میاد، نمی‌دونم چی می‌خوام بنویسم، ولی فقط برای اینکه یه تمرین باشه که حرف، بزنم می‌خوام بنویسم. موهاشو کوتاه کرده خوشگل شده، می‌گه پیشخدمت یه رستوران شدم جدیدا. راستش دلم یه تایم آروم می‌خواد بدون استرس و اضطراب. یاد پنیک‌هام سر کار قبلی میوفتم. حتی امروز صبح که میرفتم سرکار، نمی‌تونستیم نفس بکشم. ملاتونین میخورم که بخوام، نمی‌دونم ساید افکت داره یا نه، رابطه‌ام، البته اگه بشه بهش گفت رابطه، باهاش می‌دونم راه به جایی نمی‌بره، باید تمومش کنم، باید یه رابطه‌ی درست درمون بسازم با آدمی که درست درمونه؟! کارم ؟ راستش دارم فکر می‌کنم فردا برم بیمارستان ببینم نیرو نمی‌خوان احیانا؟ عام فری برگشت، خوبه که برگشتی حالا من اگه بخوام برم بیرون راحت تر می‌تونم برم. خدایا لطفاً یک کار خوب سر راهم قرار بده.:)))))

دانشگاه همین که بیایی امتحان بدی بری، بقیه‌اش کصشعر محضه.

فری اخراج شد، نمی‌دونم بزرگوار که می‌گه اخراج شد. اینکه خودش رفته هم می‌تونه باشه. حلا من به جاش دارم شیفت پر می‌کنم. و دوتا امتحان دارم که امیدوارم جون سالم در ببرم ازشون. شیفت پر کردن توو تایم فری وقتی خود فری نیست خیلی آرومه ولی خب در عین حال هم ضد حاله. این داروخونه عین کابوسه، عین یه حفره‌ی تاریک که آدم رو میبلعه. نمی‌دونم حالا که با مدعا، و بزرگوار شیفت نیستم شاید یکم آرم باشه اوضاع، و نبود فری. به هر حال خود سناتور اعظم هم به اندازه کافی رو مخ هست. کی کاری کنه من برم خدا می‌داند.

داروخانه

از بدو ورودم فهمیدم جای سختی هستم، نه شرایط کاری سخت، یا حتی خود کار سخت باشه. ولی جو به شدت مسموم بود. می‌خوام بیام بیرون، می‌خوام نمونم. دوام آوردن همچین شرایط سختی نمیدونم شاید بشه از چاله در بیام بیوفتم توو چاه. ولی به هرحال گزینه‌ای خروج رو هم پیش چشمم دارم.

امتحان دارم. دارم فکر میکنم که آیا واقعا می‌تونم امتحان و مقاله و دانشگاه و کار و هزینه‌ها رو هندل کنم و یا مثلا برای اپلای کردن آماده بشم، امتحان زبان، و مامانم.

امروز سالگرد باباست، خواب‌های عجیب میدیدم.

دلم برای مامانم تنگ شده، و شاید برای روزهایی که نوجوان بودم. شاید الان دیگه نتونم تووی اون خونه زندگی کنم مثل گذشته اما به هرحال فهمیدم که چقدر دلم تنگ میشه برای یک سری از روزها اونجا. و احساساتم تووی اون اتاق‌ها و دعواهام.

دوست دارم بیام با تو حرف بزنم، ولی حرفی برای گفتن ندارم.

دیشب خوابم نمی‌برد. یعنی دو شب بود که خوابم نمی‌برد. اضطراب داشتم. یا هرچی، فشار کاریم زیاد بود. فشار روانیم هم همینطور. بلند شدم توو یخچال نگاه کردم و دیفن دیدم دو قاشق ازش خوردم و بعد خوابم برد.

نمی‌دونم برگردم سر کار قبلیم یا نه؟ اونجا از نظر روانی داشتم آسیب می‌دیدم. به هر حال مهم نیست دیگه کار جدیدم هم که صحبت کردم گویا چند صباحی بیشتر قرار نیست دوام داشته باشه.

[اگه دیدم خیلی فشار داره می‌یاد میام بیرون.]

نمی‌دونم واقعا دارم کار درستی می‌کنم یا نه؟

کاش راهی داشتم که بتونم خودم رو از این احساسات خالی کنم.

حس سنگینی دارم، قبلا هم نادیده گرفته شده بودم، اما حالا انگار دردناک بود این کار چرا؟! چرا اهمیت دادم؟ مگه نه اینکه با تمام اتفاقات من قوی موندم.؟ از روزهای بی‌کاریم لذت میبرم، درس میخونم و دنبال کار جدید و بهتری می‌گردم. حالا دیگه قدرت نادیده گرفتن آدم‌های سمی و رفتارهای سمی اطرافم رو ندارم.

مبادا احساسات آنی و لحظه‌ای باعث بشن که تصمیمات اشتباه بگیری.

انگار دلم می‌خواد چشم‌هام رو ببندم و کشیده بشم توی تشکم.

از کارم اومدم بیرون. به دوستم گفتم حسی که دارم، مثل حسی هست که، وقتی با یک آدم سمی وارد رابطه شدی اما خودت متوجه سمی بودن آدم و رابطه نیستی و وقتی تمومش می‌کنی، و ازش بیرون میایی متوجه می‌شوی چه قدر اون رابطه سمی بوده.

شیفت شب بودم رسیدم خونه و نتونستم بخوابم. منتظرم ساعت نه بشه زنگ بزنم بگم دیگه شیفت شب نمیتونم بیام.

چیزهای زیادی هست که تعریف کنم و مجبورم چون باید یادم بمونه حرف زدن رو حداقل.

بیشترش درمورد رو مخ بودن همکاران هست. نمی‌دونم امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره.