چه میدونم، مثلا بریم زیر میز انگور بخوریم.

این آهنگ ترکیه که پخش میشه، داره میگه «پس چی شد من همه چیزت بودم؟!» البته جمله ترکیه قشنگ تره، هیچ حسی ندارم چون کسی رو ملاقات نکردم که بدونم همه چیزشم و بعد خلافش ثابت بشه، نه اینکه واقف به این موضوع هستم که نمیشه همه چیز کسی بود خیر بر می‌گردیم به این که چون کسی رو ملاقات نکردم اصلا، ملاقه

الان؟ حتی مقدار بیشتری از دفعه قبل احساس تنهایی توی قابلمه دارم.

دوست شدن با آدم های جدید و هیجان داشتن بابت پیدا کردنشون هم مال یه دوره است، دیگه بعد از اون نه تنها مواجه شدن با آدم جدید هیجان زده است نمی‌کنه بلکه خیلی راحت از کنارشون رد میشی، و حتی دوست هایی که از قبل داشتی رو هم از دست میدی، درحالی که کاری نمی‌کنی جز نظاره گر بودن رفتنشون.

روزا شرکتم، عصرا دارم طرف می‌شورم و فکر می‌کنم چی بخورم.

هوای گرم و دم کرده‌ی تابستون‌های جنوب برگشته، دلم میخواد برم تو حیاط زیر نور آفتاب دراز بکشم.

یه وری از سمت راست دراز به دراز خیره به تراول ماگ و قوطی سانیچ هلو و پوست شکلات اسنیکرز و کیت کت‌ام، که ریخته توی اتاق، خسته و کوفته‌ام، هوای زمستونی امسال خیلی طول کشید و من مثل قبل چون کل روز بعد از کار رو خونه بودم نتونستم لذت کافی رو ببرم، حتی الان هم هوا ابریه، و صدای کلاغ‌ها میاد، دوتا چیز جالب زمستون.

نرفتم بیمارستان رو.

تنها جنگی که وجود داره، جنگ میون زندگی و مرگه.

قبلا هم تنها بودم، اما حالا مقدار بیشتری تنهایی توی بشقابم دارم.

دنیا یه کیسه‌ی پر از گوهه، اونم نه یک کیسه‌ی گوه خالی، بلکه یک کیسه‌ی گوه سوراخ که سرتا پای همه رو گوهی می‌کنه تا تموم بشه.گوه.

میتونم انتخاب کنم که تو بیمارستان کار کنم. میتونم.

امروز به یه درخواست نه گفتم، البته آدمی که اهمیت نمی‌دادم ازم ناراحت بشه، اگه بتونم به تمام درخواست ها نه بگم عالی میشه.

بدم نمیاد اینجور شخصیتی داشته باشم. مخصوصا الان که شبیه یه کپه گل بی شکل و شمایل و آماده برای شکل دادنم، حالا واقعا اماده‌ام؟

ای بابا حیف شد گویا نمی میرم که،

هرچی جلوتر میرم، آدم سطحی و پوچ‌تری میشم، جدی نگرانم.