امروز برای لحظاتی در آرامشم، بعد از هفته‌ها در ذهنم نمی جنگم با کسی یا درحال توضیح و تفسیر ماجرایی نیستم، یا حتی درحال توضیح خودم. آرامش تمام چیزیه که از زندگی میخوام.

نمی‌دونم قبلا هم اینجوری بودم یا الان اینجوری شدم؟ حتی وقتی باهام بد برخورد میشه و من جلوشون می‌ایستم برام قیافه میگیرن و ناراحت میشن بعدش اونها، من نمیتونم تحمل کنم، انگار که می‌خوام همه دوستم داشته باشن درحالی که میدونم نمیشه. انگار پشیمون میشم که ای وای چرا نذاشتم کونم بذاره حالا ازم ناراحته.

۳۵۰۰ بار دیگه میخونم پیامتو، چون انگار داره یادم می‌ره. بذار ۳۵۰۰ بار دیگه قلبم بشکنه. اهمیتی نداره به هر حال داره؟

آخه تو نمیدونی چقدر کش داره میاد این زندگی.

امروز صبح فهمیدم اکسپکتورانت حاوی پنج درصد اتانوله یا شایدم اتانول پنج درصد، به هرحال، بالام بالا مثل ابرا.

تنم دریای اسپکتورانته، رخوت وجودمو گرفته.

من دیشب بهش گفتم که ازش خوشم میاد یه جورایی و اون گفت هیچ علاقه‌ای به شناخت من نداره، اگر رفتاری داشته که باعث چنین برداشتی شده بهش بگم، منم گفتم نه. جسارت کردم، و حالا شرایط برام یکم سخت هست اما همیشه دوست داشتم این کار رو بکنم. احتمالا چند سال دیگه موضوع خنده داری باشه برام.

یک کیلو فیدار خریدم غذای گربه، برای گربه‌ی شرکت شاید، باعث بشه حالم بهتر بشه.

به خودم نگاه می‌کنم و میبینم ۲۳ ساله ام حتی یادم نمیاد کی و چطور تمام این سالها گذشت.نمیفهمم.

خیلی خسته ام بابتش حتی نمیتونم حرف بزنم فقط دلم میخواد بخوابم.

این ماه که تموم بشه میشه یه سال که من توو این شرکت کار می‌کنم.

مگه نمی خواستی تکلیفت مشخص بشه، بفرما اینم تکلیف.

اون روز که کنارش نشسته بودم، از صحبت راجع به بلبرینگ تا شیمی و فیزیک، دلم میخواست بدونم توی دفتر آبی چی نوشته که نمی‌ذاری بخونمش، خیلی ناراحتم، بابت اینکه به حریم خصوصیت تجاوز کردم و خوندمش، ناراحت شدم بیشتر که فهمیدم یک هدیه‌ی عاشقانه است، حتی به خاطر آوردن اینکه همون روز گفتی اگه این دفتر رو میخوای بهت میدمش، با کندن اون برگه، هم باعث شد بیشتر ناراحت بشم، من خیلی ازت خوشم اومده، بعد از مدتها من بلاخره از یکی خوشم اومده، یه چیز واقعی، اما نمیتونم داشته باشمت چون تو منطق و فیزیکی و من مثلا فال تاروت، همینقدر بی ربط به هم، حیف شد که نمیتونم داشته باشمت، حیف که کسی رو قبلا دوست داشتی با اینکه الان توو زندگیت نیست. کاش میشد داشته باشمت.

نمی‌دونم چرا اینقدر ازش خوشم میاد.

وضعیت خنده‌داریه، قبلا هم توو این وضعیت بودم، میگذره، ولی جدی خنده‌ی زیاد بابت اینکه ما آدم‌ها چه مضخرفیم، و فکر می‌کنیم مهمیم درحالی که نیستیم. هیچکدوم مون به هیچ کجای این جهان نیست. حتی باید در سریع‌ترین زمان ممکن خودمون رو بکشیم تا از این زندگی خفت بار رها بشیم.

کاش این بلاتکلیفی تموم بشه،

خب من خیلی اشتباه می‌کنم، مثلا همین کاری که انجام دادم خیلی اشتباه بود.

جدی it will pass.

تمامی سلول‌هام احتمالا به صف شدن تو دلم رخت می‌شورن با تعهد کاری تمام.

تمام تنم اضطرابه و لرزش، بخاطر اینکه دارم کافئین میخورم صبح ها.

چه حسی داره احمق بودن عزیز قشنگم؟ خوبت شد، نه جدی چرا حرف گوش نمیدی؟! بلاتکلیف خوش خیال

پ.ن: ای بابا شاید چون قضاوتگرم ای بابا، ای بابا.

پس.ن۲: احمقی در هر صورت.

بلاخره یکم پاییز تو این خراب شده.

باور کن متاسفم که اوضاع اینجوری پیش رفت نمی‌خواستم اینجوری بشه، یا حتی ناراحت بشی، من ترسیده بودم و نمی‌دونستم درست فکر کنم و واکنش نشون بدم، اما اگه واکنش نمی‌دادم از خودم خیلی ناراحت میشدم. حتی الآنم ناراحتم. اما اونموقع‌ بیشتر ناراحت میشدم. به هرحال متاسفم که اوضاع اینجوری پیش رفت، و کاش اونقدر بالغ بودم و بالغ بودی که بتونم این حرف‌ها رو به خودت بگم تا یکم اوضاع رو بهتر کنم.

شاید توو دنیای آدم‌ها جالب و محبوب نباشم، ولی قطعا توو دنیای گربه‌ها هستم.

خوشم میاد وقتی میرم شرکت از بین تمامی بچه‌ها(۴۰ نفر همکار) گربه میاد سمت من اون لحظه حسم چیزی شبیه «من انتخاب شده‌ام بچز» هست.

دیشب قبل خواب آرزو کردم بیدار بشم و یک صبح بارون خورده که هنوز هم بارونی نم نمه رو ببینم، انگار آرزوم انقدارم قوی نبود چون هوا ابری شد و یه قسمتی از شهر بارون زد، جایی که من نبودم ولی خب،

یادم میره که مردها در نهایت ناامید کننده‌اند.

خجالت آوره، این تقلاهایی که می‌کنم. به هرحال زیستنم رو به کثافت آغشته کردم. کثافت دنبال صمیمیت بودن، کثافت تمنای مورد پذیرش واقع شدن، کثافت دوست داشتنی بودن، کثافت طرد نشدن، کثافت دوست داشتن و دوست داشته شدن.

دوست دارم با چشم‌ها و دیدگاه‌های دیگران به خودم نگاه کنم، برام جالبه که چه شکلی به نظرم میرسم. از دید آدم‌ها، چیزی که فکر می.کنم هستم، چیزی که واقعا هستم، چیزی که دلم میخواد باشم، چیزی که بقیه فکر می‌کنن هستم، میبینی چقدر تفاوت‌ها هست، پس چرا خودم رو اذیت می‌کنم اینقدر، و مغزمو میجوئم‌، چون در نهایت من حتی هیچکدوم هم شاید نباشم، چیز دیگری باشم.

شاید اونجا که بهش گفتم دوستم میخواد بیاد منو ببینه، و با لحن تمسخرآمیز گفت آهان فقط میخواد تو رو ببینه، اونجا بود که دیگه تمام احساسات دوستانه‌ام از بین رفتن، چون این حس رو بهم داد که انگار من اونقدر همدوست داشتنی، نیستم، که کسی بخاطرم بیاد اینجا، به هرحال زندگی سراسر آزمون و خطاست برای پیدا کردن آدم‌هایی که بهت اهمیت میدن، یا نمی‌دن.