این پسره، دنبال یه رابطه‌ی جدیه، من مطمئن نیستم که یه رابطه‌ی جدی می‌خوام یا نه، من حتی مطمئن نیستم که یه رابطه‌ می‌خوام یا نه؟!

مشکل از منه مثلا با قبلی بهم زدم چون که دنبال رابطه‌ی جدی نبود.

و حالا چه مرگمه؟!

از نظر ظاهری میتونم بگم مورد پسندمه، حتی بیشتر، از نظر شخصیتی هم، تا حدودی بالغه. فقط نمی‌فهمم. حس می‌کنم آخرش از چیزی که ساختیم حوصله‌امون سر میره. و همه چیز تموم میشه.

حس میکنم نمیتونم، در عین حال که این حس رو دارم که ممکنه این آدم خودش باشه. ولی وقتی به تموم شدن رابطه‌امون فکر می‌کنم حس ناراحتی زیادی نمی‌کنم. در عین حال که ممکنه ناراحت بشم ولی از اون مدل‌ها که از پسش بر میام و بلند میشم.

امروز شیفت صبح‌ام، هوا خیلی گرمه، ولی خوب و خلوته. کولر خراب شده و نمیشه روشنش کرد.

دکتر رفته مسافرت خارجی. این دکتر جدیده هم آدم باحالیه. کی برمیگرده نمی‌دونم. اینجا نشسته‌ام و با میم فوتبال آنلاین بازی میکنم، و کری میخونم.

میخواد منو با دوستش و دوست دخترش آشنا کنه. خیلی زود داره پیش می‌ره.

این پسره، نمی‌دونم فعلا که باهاش داره بهم خوش میگذره. ولی حس خوبی به آخرش ندارم، و ازش یه کوچولو میترسم. نمی‌دونم چیکارش کنم عین خری‌ام که توو گل گیر کرده و گرفتاره.

زمین پر از شکوفه های مرد بود میخواستم یه مشت بردارم.

دوست دارم بخزم زیر پوست زمین، لا به لایه همین چیزی که شهرداری کاشته به عنوان فضای سبز، نترسم و بذارم رنج و درد از صورتم بزنه بیرون. شاید شاید از شب خوشم میاد، تجسم نخل‌ها و درخت‌ها زیر نور ماه کامل وسط بر بیابون تو شب شاید دلم بخواد بمیرم. میترسم که بمیرم، بدنم رو کش می‌دم و به میم فکر میکنم چقدر دور، نه جدی درخت‌ها تو شب انگار خوشگلن. پشه‌ی مادرجنده پامو خورد برمی‌گردم خونه.

خواب نميبرد مرا، يار نميخرد مرا، مرگ نميدرد مرا، آه چه بي بَها شدم.

میترسم از آدم غمگینی بودن، دوباره. و دلتنگش هستم.

جمع شده‌ام تووی مبل، گفتن ندارد، ولی خود دپرشن است، برگشته، زور میزند نفوذ کند توی سلول‌هایم، شاید نفوذ هم کرده باشد، دلم میخواهد کشیده شوم توی مبل مثل آن سکانس the made بعد اثری از من نباشد، وجود نداشتن، انگار این لحظه، لحظه‌ی نکشیدم من است، نتوانستن من، شاید هم عوارض، دور برداشتن برای آن داروی اعصاب لعنتی است که دوتا چهارتا خورده نخورده ول کردم،خندیدم به ریش عوارض جانبی، خانم ساید افکت چیه؟!

کاش این ویروس جدیده را بگیرم بیوفتم گوشه‌ی خونه، تب کنم به هذیون گفتن، مامان رو ببینم بالای سرم که میگه بلند شو این دارو رو بخور، دست سردش رو حس کنم روی پیشونیم، باید زنگ بزنم به مامان بگم، دلم تنگ خونه نیست مامان، دلم تنگ هیچی نیست، مامان دیگه نمی‌دونم کی‌ هستم. مامان این چیه ریشه کرده تو جون و تنم هی زور میزنم درش بیارم هی گنده‌تر میشه، تهش میترسم زورش بچربه بهم از بیخ گلوم عین ریشه های درخت قدیمی خونه، که خدابیامرز بابا کند انداخت دور بزنه بیرون. شما که نمی‌بیند ولی من میتونم حس کنم، درد دویدن ریشه‌هاش توی رگ و پی‌ام.

همینه، همین کلمات درهم و شیدا که میزنه بیرون ازم.

کاش یکی دستمو بگیره.

میگه تو خیلی خودداری. خنده.خنده‌ی زیاد.

ویولون خریدم، و رفتم پرنیان، رو دیدم.