جمع شده‌ام تووی مبل، گفتن ندارد، ولی خود دپرشن است، برگشته، زور میزند نفوذ کند توی سلول‌هایم، شاید نفوذ هم کرده باشد، دلم میخواهد کشیده شوم توی مبل مثل آن سکانس the made بعد اثری از من نباشد، وجود نداشتن، انگار این لحظه، لحظه‌ی نکشیدم من است، نتوانستن من، شاید هم عوارض، دور برداشتن برای آن داروی اعصاب لعنتی است که دوتا چهارتا خورده نخورده ول کردم،خندیدم به ریش عوارض جانبی، خانم ساید افکت چیه؟!

کاش این ویروس جدیده را بگیرم بیوفتم گوشه‌ی خونه، تب کنم به هذیون گفتن، مامان رو ببینم بالای سرم که میگه بلند شو این دارو رو بخور، دست سردش رو حس کنم روی پیشونیم، باید زنگ بزنم به مامان بگم، دلم تنگ خونه نیست مامان، دلم تنگ هیچی نیست، مامان دیگه نمی‌دونم کی‌ هستم. مامان این چیه ریشه کرده تو جون و تنم هی زور میزنم درش بیارم هی گنده‌تر میشه، تهش میترسم زورش بچربه بهم از بیخ گلوم عین ریشه های درخت قدیمی خونه، که خدابیامرز بابا کند انداخت دور بزنه بیرون. شما که نمی‌بیند ولی من میتونم حس کنم، درد دویدن ریشه‌هاش توی رگ و پی‌ام.

همینه، همین کلمات درهم و شیدا که میزنه بیرون ازم.

کاش یکی دستمو بگیره.