قاطعانه نظر دادن راجع به این موضوع و نوشتن ازش تاثیر داشت اما نه تاثیر کافی. نمیدونم.

امروز با مدیرم صحبت کردم و بهش گفتم که خوشحالم که در طول زندگیم باهاش مواجه شدم و تاثیرات خوبی روی من گذاشته بعد هم راجع به اینکه میخوام در ادامه چیکار کنم باهام صحبت کرد و حتی همین دم رفتن هم تاثیر مثبت خودش رو به جا گذاشت. گفتم شخصیت خوبی داره و من این رو درونش دیدم ایشون از نظر شخصیتی خیلی نزدیک و شبیه به من بودند. امیدوارم که چیزهای خوبی براش اتفاق بیوفته.

علاوه بر اون هیچ وقت شاید نشه فهمید در ذهن مردها چی میگذرد.

اجازه بدید بنده این موضوع رو فعلا برای اخرین بار در ذهنم حل کنم و بشکافم و چاره جویی کنم. تهش هم حکم رو اعلام بفرمایم...

من متوجه شدم این آدم از من خوشش میاد چندتا چیز ناراحت کنننده ازش دیدم و در نهایت احساس کردم بهش علاقه مندم و میتونم باهاش بیشتر آشنا بشم. از اونجایی که این ادم هم متوجه بشود که منم به ایشون علاقه مندم یه رفتارهایی نشون دادم که با توجه به هوش و دقتی که داره تا الان احتمالا متوجه شده. پس نشون دادن این رفتار ها به نظرم کافی میباشد از الان به بعد. باید ببینم ایشون قدمی بر میدارد یا خیر از جهتی ممکن هست برداشت ابتدایی بنده از رفتارهای این ادم در کل اشتباه بوده باشه و اصلا همچین چیزی نبود و توهم زدی عزیزم و این حرفا. یا از جهتی دیگر اخه مگه 15 سالته رفتارهایی نشون دام یه بزرگسالی برو مستقیم حرفت رو بزن احمق اخه مگه زندگی بچه بازیه چه رفتاری چه متوجهی بزرگسالی یعنی همین یعنی بدون ابهام و مستقیم ابراز کردن احساسات به همدیگه حالا به نظرم دست از تحلیل رفتارهای ایشون بردار و خودت رفتاری نشون نده. اگر علاقه مندی باشه بیان میشه اگر نباشه هم بیان نمیشه. اگر علاقمندی تو اونقدر قوی و قابل استناد هست پس برو عین ادم بگو و وقت خودت رو نگیر عزیزم. در کل زن بسهههههه.

لغزیدن انگشت‌هام رو کیبورد و فکر کردن به لواشک خونگی هایی که برام آورده و توو کیفمه درد خفیف پریود زیر شکمم و باد خنک کولر توو صورتم. روی صندلی پشت میز کارم نشسته ام و فکر می کنم به اینکه من که داشتم میگفتم نباید یکجا برای طولانی مدت بمونم و کار کنم و عادت نکنم و بخشی از سیستم نشم و رویاها رویا. گذشتن و رفتن پیوشته. حالا حل شده ام تووی چیزی به اسم عادت به امنیت شغلی و راحتی میز کار و روتینی که نمیخوام قطع بشه. بعد از جنگ و تعدیل نیرو توو شرکت ها حالا من هم دیگه رویاهام از لای انگشتام سرریز شدن و چیزی که دارم میون دست هام ترس هست. و تلاشی برای بقا حداقل توو این شرایط و موقعیت. سر بر می گردونم و زل میزنم به پنجره‌ی راه روی شرکت که با پیچک پوشونده شده و با خودم فکر می کنم که آیا این کافیه برام؟

یه جمله ای توو چنل در غیاب آبی ها خوندم که خیلی دوستش داشتم و میخوام یه روز به اونی که باید بگمش میگه که: تنها دارایی عاطفی من دوست داشتن توست.

خنده دار هم بود حتی.

چه جالب بود که اصلا اهمیتی نداشت برام و تکونمم نداد.

احتمالا اگه اینجا رو بخونم به اون قسمتی که از مدیرم خوب گفتم می رسیم. حالا متوجه شدم که ایشون دارن میرن از شرکت و خیلی ناراحت شدم. یک سری ها شاید از رفتنشون خوشحال باشن و میدونم که همینطوره اما به نظرم بهترین مدیری که این شرکت به خودش دیده ایشون هست. تنها شخصیت خوب اینجا ایشون هست. که داره میره حالا. امیدوارم یه مدیر سگ و پاچه پاره بیاد و کون تک تکشون بذاره جوری که روزی هزار بار بگن وای کاش فلانی بود. با تشکر و احترام.

باید حتما با هم حرف بزنیم. از صمیمیت میاد از اینکه من دلم میخواد بیام و با هیجان باهات حرف بزنم و تو بدونی. خب نیاز دارم به این جمله. از طرف شخصی.

عزیزم گلدن تایمت الانه خودت احتمالا خبر نداری چون گویا من سفتم. ولی جدی. خنده.

شروع کردم به دیدن سلول های یومی قسمت اولش توو شرکت خیلی منه. جدی دیدنش حالمو خیلی خوب می کنه.

یه ساعت ساه رو دیوار کنار میزمه که هر بار از در وارد میشم رو به روم روو دیوار سفید میبینمش و هربار جوری که میبینمش مثل اون ساعت تداوم حافظ سالوادور دالی هست انگار داره ذوب میشه نمیدونم چرا.

نه اخه میدونید باید پریود بشم اینجوری دیگه نمیشه.

دوست دارم اینجا رو پابلیک کنم و مخاطب داشته باشم. زیاد. بعد در همین حین از روزمرگی هام بنویسم و مخاطبام برام کامنت بذارن. باید جالب باشه. بعد اونا رو خطاب قرار بدم که اره بچه‌ها امروز بهم نگاه نکرد من نمی دونم چرا شاید با من قهره یا شابد با خودش اما چرا به نظرتون برم بهش بگم ازم ناراحتی بعد مثلا گفت چطور بگم چون نگام نمیکنی؟ بعد مخاطبا بیان بگن نههه نگو. پررو میشه. یا اره حرف زدن خیلی خوبه برو حرف بزن. چه چرت و پرت ها.

ای بابا چرا نگام نمیکنی با خودت قهری یا با من؟

با سیستمم سرکار لاگ این شدم به صفحه‌ی وبلاگم که بشینم غیبت کنم. از اینکه دارم با سیستم سرکارم مینویسم حس عجیبی دارم.یکم عجیب غریب و ناشناخته است. خب پس از این به بعد تق تق ادا کار کردن در آوردیم داریم اینجا تراوشات مغزیمون رو مینویسم.

حالم بهم میخوره از این وضعیت، بهم بگو ازم متنفری.

امروز از چی جون سالم به در بردی؟

عزیزم سفید بیشتر بهت میاد ولی الآنم قشنگی، پسندمی خلاصه بگم.

سال بعد من ۲۴ ساله‌ام چه جالب.

چهار روز تعطیلات به کندی گذشت، و بهم فهموند تعطیلات زیاد و توو خونه موندن برام سخت شده، پس پنجشنبه رو با فراغ باز رفتم سر کار، اما جمعه با حس خوبی شروع شد، ناهار درست کردن و لاندری و دیدن فیلم Pulp Fiction و تموم کردن سریال Dublin's Murder گذشت بعد هم ورزش کردم و ظرف‌ها رو شستم و رفتم حموم حالا هم موها رو گوجه کردم، ماسک گذاشتم و تصمیم دارم توی پینتریت عزیزم بگردم. تا وقتی که خوایم ببره، از روتین لذت میبرم، از تمیزی، قبلا آدم تمیزی نبودم الان شدم. خیلی به تمیز بودن اهمیت میدم. بعلاوه اینکه دارم به آینده فکر می‌کنم.

یه مقدار توجه دیدم از این آدم حالا فکرش از سرم بیرون نمیره. یه جور علاقه‌مندی عجیب. و در عین حال مقداری تنفر و ازرده‌خاطری بخاطر کارها و حرف‌هایی که زده.

امروز و دیروز با اینکه تیر ماه و گرمه ولی یه هوای خوبی بود سر صبح موقع رفتن سرکار، تابستونی که دوست داشتم.

یه جوری فرندلی بازی در میارم سرکار که واقعا یادم میره، در اعماق وجودم هیچ نمیخوام فرندلی باشم.

یه کت یقه انگلیسی صورتی کمرنگ با خط‌های نازک سفید دوختم خیلی خوشگله.

شکمم خیلی گنده شده وزنمم بالا رفته. ناناعتم و ورزش می‌کنم حالا دیگه تا چهل سالگی.

باید یه چندتا گربه و سگ بگیرم.

بذارید بنویسم که کلاس خیاطی خیلی خوب پیش رفته تا الان. و حتی بهترم میشه.

چه شخصیت ضعیف و ننگینی از خودم ارائه دادم. والا چی بگم. این دیگه تقصیر خودمه حتما.

چه زندگی مضخرف حوصله سربری، اگه تا اخر همینجوری پیش بره چی؟

وا، ریدم توو نت به چه کسکشی یه اپیزود بوجک دانلود کردم.