لغزیدن انگشتهام رو کیبورد و فکر کردن به لواشک خونگی هایی که برام آورده و توو کیفمه درد خفیف پریود زیر شکمم و باد خنک کولر توو صورتم. روی صندلی پشت میز کارم نشسته ام و فکر می کنم به اینکه من که داشتم میگفتم نباید یکجا برای طولانی مدت بمونم و کار کنم و عادت نکنم و بخشی از سیستم نشم و رویاها رویا. گذشتن و رفتن پیوشته. حالا حل شده ام تووی چیزی به اسم عادت به امنیت شغلی و راحتی میز کار و روتینی که نمیخوام قطع بشه. بعد از جنگ و تعدیل نیرو توو شرکت ها حالا من هم دیگه رویاهام از لای انگشتام سرریز شدن و چیزی که دارم میون دست هام ترس هست. و تلاشی برای بقا حداقل توو این شرایط و موقعیت. سر بر می گردونم و زل میزنم به پنجرهی راه روی شرکت که با پیچک پوشونده شده و با خودم فکر می کنم که آیا این کافیه برام؟
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۴۰۴ ساعت 10:42 توسط
|
وبلاگ مخصوص ورود کردن به قضایا.