گفت: «یاکاموس.»

یعنی چی.؟

«یعنی اینکه چشم‌های زن از شدت لذت پر از پولک شود.»

صفحه ۱۹۵

نمی‌دونم کسی می‌تونه بفهمه، مرز بین هستم، و نیستم. نمی‌تونمت، و می‌تونمت. می‌خوام، و نمی‌خوام. گیر کرده‌ام. گیر کرده بین همینا.

زیر انداز انداختم جلو در خونه‌ی پدری، یه فلاکس چای دم کردم گذاشته‌ام دم دستم. تقریبا شبه، یه نور نارنجی ته محله دیده میشه با ابرهای آبی. خیلی خوشگله. هوا سرده دماغم از سرما میسوزه ولی با لجاجت نشسته‌ام و لذت میبرم از سرما. سومین استکان چایی رو تنهایی میخورم. و شجریان پسر میخونه نبسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل، رها، رها، رها من...

زمستون.سرما.نارنگی.بوی نارنگی.چایی تو حیاط.نور کم جون. باریکه‌های نور روی قالیچه‌ها.ستاره‌ها.

تمایل دارم به نور.

نشسته‌ام تو حیاط خونه از سرما میلرزم، آسمون صافه، و ستاره‌ها قشنگ دیده میشن. پاهام یخ زدن. و دستم یه لیوان چاییه. مامان هر لحظه میاد و میگه برم توو سرما میخورم، ولی من فقط می‌خوام وایستم تا سرما نفوذ کنه به آخرین ذرات استخوانیم تا یخ بزنه تمام آنچه در من جریان داره.

و بلاخره زمستون. زمستون واقعی.

کز کردن رو دوست دارم. یک گوشه‌ی تاریک و سرد دور از کثافت ادم‌ها. نمی دونم دوباره قراره بترسم یاد نه اما امیدوارم به یاد بیارم که چقدر ادمیزاد ارزشش رو نداره که بخوام بترسم.

لمس نیستی.

یک جنونی در خودم میبینم. دیوانگی. تقلایی توی تنم برای رهایی بیرون زدن از خودم. مثل بیرون زدن خون از رگها. انگار دلم تنگ شده برای اون نهنگ احمق نشسته روی قفسه ی سینه‌ام. برای اون سنگینی و خفگی. تلاش بیهوده پنداشته شده برای زنده موندن برای زندگی. برای اون موجودیت دستخوش انحلال توی نیستی و پوچی برای مردن. هر روز مردن هر شب مردن. خفه شدن. وقتی که همه چیز مرده بود. وقتی که هیچ چیز زنده نبود. پشت پلک‌هام تاریکی میدوید و دستام دست‌های دیونه‌ام نیستی رو لمس میکردن و چشمام دنبال تو میدوید که نجات پیدا کنم و سنگر انکار و التماس التماس که دوستم ندار که با دوست داشتنت بهم لطف نمیکنی بلکه هلم میدی توو راهی که ازش زنده بیرون نمیام. راهی که توو با دوست داشتن و اهمیت دادن انتهاش واینستادی و من باز میمیرم برای بار چندم.چندم؟ دیدی گفتم؟ هزار بار دیدی گفتم؟

من دیگه الان بلدم. بمیرم بعد زنده شم من سالها هر شب میمردم و روزها زنده میشدم. من تو خیابون میمردم سر شام زنده میشدم با تو میمردم با اون میمردم با همه میمیردم تنها میمیردم. مادامی که دست‌هام میلرزن و مردمک چشمام تنگ و گششاد میشن میدونم که باز میتونم بمیرم ولی کمتر درد میکشم حین مردن.

ولی میبینی حالامو یه دستم رو نهگ میکشه یه دستم رو درمان. میترسم از درمان. هرکار میکنم تا باز بتونم بمیرم. تا بذارم ادم‌ها بکشنم. تا نباشم کسیی که با چشمهای خالی نگاهت میکنم و میذارم بمیری. میذارم بمیرید.

سپیده دم

کل روز رو داشتم تحقیق میکردم تا بهترین مقصد رو برای مهاجرت پیدا کنم. داشتم تایپ ده انگشتی یاد میگرفتم. بعد هم با یکی توو این اپ های یادگیری زبان که مهاجرت کرده بود کانادا صحبت میکردم و یه سری سوال پرسیدم ازش که خب یکم از مکالمه امون استرس گرفتم. نمیدونم حس میکنم از همین الان استرس دارم اینجا برا موندن من نیستم و اونجا رفتن بهم استرس میده. دارم به پیدا کردن پارتنر برا مهاجرت فکر میکنم. یکم گیجم ولی پروسه‌اش برام جالبه تلاش کردن براش مستقل شدن برام ترسناکه اعتماد به نفس نداشتن بیشتر و اینکه نمیدونم واکنش خونواده‌ام چی خواهد بود همه و همه خیلی زیر پوستی دارن بهم استرس میدن زیر ناخواداگاهم میلولن مخصوصا این واقعیت که من پول ندارم و مثل خر کار کردنم ممکنه نتونه کمکم کنه.

نمیتونم چطور توضیح بدم انگار یه چیزی توو دستهامه تووو انگشتامه دلم میخواد قطعشون کنم یه جور بی قراری و استرس توو تک تک انگشتهام. که هی تکونشون میدم و تکونشون میدم و ارومم نمیکنه این کار.

بر استخوان‌های مردگان

دیروز اخرین امتحانم رو دادم. بعدش رفتم یک کتاب جدید خریدم بر استخوان‌های مردگان از یک نویسنده‌ی لهستانیه و تووی توضیحاتش هم نوشته که زنی سال خورده که عاشق درخت‌ها و طبیعت و حیوانات و انزواست. همین چند خط کافی بود تا بخرمش و حس نزدیکی داشته باشم باهاش. که درگیر یک قتل میشه.

امروز انیمیشن فرار مرغی دانلود کردم که ببینم. و اینکه اره دیگه حرفی ندارم.فعلا. اهان چرا چرا گوه بگیرن در دانشگاه رو چون یکی از مسئولینش بهم پیشنهاد خاک بر سری داد در ازای سوالات امتحانی حالا جالبه که من اخرین امتحانمم بود.

برای اینکه تکیه گاه باشم حالا خیلی خسته‌ام.

قضیه اینه ممکنه این بچه بعدا بتونه دکتر بشه ولی هیچ وقت نمی تونه خوشحال باشه. هیچ وقت نمیتونه حس کافی بودن داشته باشه. هیچ وقت نمی تونه خودش رو دوست بداره در روابطش دچار مشکل میشه. رابطه اش با خودش رابطه اش با پارتنرش دوستش. و دکتر شدنش اصلا در اونجا اهمیتی نخواهد داشت چرا که والد اومده از روش سرزنش و تنبیه اونو مجبور کرده به درس خوندن. والدی که بهت هیچ پاداشی نداده و در نهایت کلی بهت تنبه داده و این باور رو که تو به اندازه کافی خوب نیستی. تو دوست داشتنی نیستی. و هزاران برچسب تخریب کننده دیگه بهت زده. و چون تو در عنفوان کودکی بودی و درحال اجتماعی شدن بودی و یادگیری پس اشتباها متوجه شدی که والد درست میگه اما نه توو اون چیزهایی که گفتن نبودی.نیستی. والد تو اشتباه میکرده. کاش وقتی بزرگ شدی بتونی تمام اون برچسب ها رو از خودت دور کنی.کاش بتونی با اون کثافتی که درونت کاشته میشه مبارزه کنی. من میدونم چه حسی داری و خواهی داشت چون من هم با همچین والدی بزرگ شدم و چه پروسه‌ی رنج اور و دردناکیه چه سمی در درونت رشد کرده و تمام موجودیت رو در تنگ‌نا قرار داده و اه اه کاش دنیا جای بهتری بود. متاسفم که داری همچین چیزهایی رو تجربه میکنی به عنوان یک پسربچه. و بعد در اینده و احساساتی که خواهی داشت. و این معقوله که نمیتونی بروزشون بدی چون یک مردی. و باید قوی باشی. چیزی که جامعه بهت گفته.تمام اینها جدای از در نظر گرفتن دوران سرکشی و بلوغ و این قبیل مساءله که دچار انحراف و بلا بلا بلا نشه. ولی خب بازم من قول میدم بهت دوباره در اینده هم اگه تونستم برات اونجا باشم درحالی که اشک‌هات رو پاک میکنم و در اغوش میگیرمت و سعی میکنم بخندونمت. بازم بهت قول اون بلیط هواپیما رو بدم که با خودم ببرمت. امیدوارم وقتی بزرگ شدی حالت خوب باشه.

درخت انجیر معابد.

وضعیت نو مانیه دو ماه بدون حقوق کار کردن. شهریه دانشگاه. و حالا هم که دارم میرم مسافرت. و شهریه ترم بعد.

امروز برگشتنی از دانشگاه دیدم یه داروخونه جدید باز شده میخوام برگشتم از سفر برم مصاحبه یا حتی فردا برم مصاحبه.نمی دونم حس می کنم موقعیتش باید خوب باشه چون تازه باز شده. فقط راهش دوره مشکل همینه.

رفتم کتی رو دیدم می گفت نمیخواد بره المان و باید باهام حرف بزنه. منم گفتم گوه نخوره یعنی چی نمیخوام برم. گفت فردا برم پیشش حرف بزنیم درموردش. نمی دونم کی داره توو ناخوداگاهش موش میدونه که قید رفتن رو زده. درحالی که کلی زبان خونده مدارکش اماده است و تنها چیزی که مونده امتحان زبانشه. حالا فردا میرم با همدیگه حرف بزنیم. ببینم این بچه چشه. راستش فکر نکنم بخوام روان درمانگر بشم درحالی که براش مناسبم و دوستش دارم. بیشتر دارم به روانشناسی جنایی فکر میکنم. هنوز مطمئن نیستم.

یادم اومد ع میگفت از مدل حرف زدنم خیلی خوشش میاد و هیچ وقت ندیده کسی این مدلی حرف بزنه تیکه تیکه حرف میزنی و انگار فارسی زبون دومته و سخت جمله میچینی. راستش سخت جمله میچینم ولی نه چون فارسی زبان دوممه. بلکه چون خیلی محتاطم توو حرف زدن. مار موز؟ موز مار؟ مرموز؟ زامبی؟ بالا باااس بالا باااس بالا بااااااسسس؟

ربنترذذرببنزرذبذریرسیتباثقهخلذز

اهواک.

دارم موزیک عربی گوش میدم حسی که دارم. انگار دارم توو خیابون‌های کشورهای عربی راه میرم. جالبه از اون جایی که سلیقه قدیمی پسندی دارم بیشتر دارم فیروز گوش میدم. و عبدل الحلیم. اونم بخاطر روی گل داستان نویس جنوبی مورد علاقم. و گرنه که اه ای عبدل الحلیم...

از بند مشروع لیلی هم خوشم میاد جدیدن ول خب پسندمن. یکی از بچه‌های دانشگاه رو گفتم دارم میام شهرتون هفته دیگه و گفت که عروسیمه بیا.اسمایلی فیس. هر روز بیشتر به مهاجرت فکر میکنم و جدیتر تصمیم میگرم که برم. و جدیتر کاری نمیکنم.ریشخند

حس پیر و پاتالی دارم حس اینکه خب اینا که از من گذشته و

دلستر لیمو.

دلم میخواد برم بیرون تو حیاط آفتاب بگیرم ولی خب نمیشه چون ممکنه همسایه‌ها بخوان بیان رد بشن و حوصله‌اشونو ندارم. ولی آخ چقدر نور خوب می‌کنه حالم رو. حس کردن ردش رو پوستت خیلی زیباست. یکم رفتم همینجوری نشستم ولی با هودی و لباس نور گرفتن حال نمی‌ده اما بازم خوب بود. امروز قورمه سبزی داریم. یه چندتا ولاگ آشپزی و یه ولاگ اسکاتلند دارم که می‌خوام ببینم. از اسکاتلند خوشم میاد. چون منو یاد آنه شرلی میندازه. درسته گرین گیلبز توو کاناداست. ولی یادمه مامان بابای آنه اسکاتلندی بودن. بگذریم. حس می‌کنم جای خفنیه. مثل استرالیا شاید. ولی خب استرالیا هم باحاله چه قسمت‌های بیابونیش چه قسمت‌های سرسبزش. جدی اگه لهجه‌ی عجیبشون نبود مهاجرت به اسکاتلند خیلی حال میداد.

کاش دست‌هایم نلرزند.

دلم زمستون و سرمای واقعی میخواد جایی که صبح از خواب بیدار شی ببینی دو متر برف نشسته. تموم استخون هات از سرما جمع بشن. هی چایی برداری بخوری بخزی زیر لحافت و همه جا ساکت باشه و تاریکی.

دلم زندگی کردن توو یک جای نسبتا تاریک و مه الود سرد میخواد جایی که درخت های قدیمی بلند داره و ترجیحا یه دریایی چیزی هم داره مثل لوکیشن های ایرلند.

خیلی ناراحتم. یعنی حالا نه خیلی ولی خب ناراحتم. حتی جدی هم نه. دلم خرید کت شلوارهای خوشگل که بهم میاد میخواد واستایل های قشنگ. دلم روان سالم. روابط سالم. تغذیه سالم. و تمام چیزهای تقریبا نرمال میخواد.

جای دوری نرو.

دیشب تصمیم گرفتم اسپانیایی یاد بگیرم چندتا هم چنل اموزشی تووی یوتوب پیدا کردم. و امروز صبح بیدار شدم و حتی حوصله ندارم برم حموم.

بندری درست کردم با یک سس من دراوردی بعد هم چندتا ولاگ دانلود کردم که ببینم و حالم خوب بشه. خیلی حیفه که زمستونه هوا خوبه بلاخره توو جنوب و میشه بیرون رفت اما من موندم خونه و هیچ کاری نمیکنم. خاطرات گذشته باعث عذابم میشن مهم نیست چه خاطراتی باشن حتی خوب در نهایت حالم رو بد میکنن.

هرروز ظهر نشستن چهار زانو روی این مبل و پلی کردن یک موزیک بیکلام و نوشتن شده تفریحم. جالبه که ازش لذت میبرم. انگار هنوز خیلی هم از درون نمردم.(اسمایلی فیس)

امروز خیلی عجیب فشارم افتاد نمیتونستم حتی از جام بلند بشم مجبور شدم یه چیز شیرین بخورم که حالم بیاد سر جاش و بعدش هم یه قرص جوشان خوردم الان حالم بهتره.

شاید بعدا بشینم یه فیلم از هیچکاک ببینم؟ خب پیدا کردم چی میخوام ببینم. The pleasure garden1925 نوشته که فول سایلنت و تو یوتوب هم ۶۰ دقیقه بود کلا اولین فیلمیه که هیچکاک ساخته کلا با هیچکاک خیلی حال میکنم.

وقتی دیدمش درموردش مینویسم.شاید.

ساعت‌های آبی.

دلم می‌خواد موزیک گوش بدم ولی اصلا نمی‌تونم صداش میره روی مخم باز موزیک بیکلام برام قابل تحمل‌تره یک کوه ظرف برا شستن دارم همیشه یک کوه ظرف برا شستن دارم.

خانم میم. خانم میم قلبم رو زیاد شکسته. من؟ من هم قاعدتا باید این کار رو کرده باشم این اتفاقیه که وقتی ما خیلی صمیمی میشیم با ادمها میوفته قلب هم رو میشکنیم. و یک رابطه‌ی با دوام از جایی شروع میشه که ما در دو طرف قضیه اشتباهمون رو بپذیریم و در صدد جبرانن بربیاییم.هوم؟ و خودمون رو رفتارمون رو درست کنیم اصالت قضیه از اینجا شروع میشه. خانم میم اما من رو در کتگوریه ادمهایی که: <یکسال پیش فکر میکردی ابدی هستن ولی الان برات مهم نیستن > قرار داده. به هرحال کاری بابتش نمیتونم بکنم. حس می کنم حالا حتی انرژی و علاقه‌ای به داشتن دوست‌های جدید هم ندارم. کلا دوست و دوستی برام فاقد معنا شده و قراره تبدیل بشم به شخصیت‌های داستان‌های داستایوفسکی.تنها افسرده. ولی با تمام این ها معتقدم که کنار گذاشتن ادمها نقطه‌ی شروع یکسری رواننژندی هاست.

پ.ن: نوشتن یک جور درمانه برای من خالی کردن ذهنم رها کردن یک سری مسائل.

پ.ن۲: دلم برای ع تنگ شده با تمام اینها میدونم برگشتن بهش کار احمقانه‌ایه و این دلتنگی نرماله.

پ.ن۳: میرم ظرف‌ها رو بشورم بعدا میام بیشتر راجع به همه چیز حرف میزنم و دل و روده‌اشونو میریزم بیرون و مچ خودمو میگیرم.

فردا امتحان دارم اما هنوز هیچی نخوندم امروز اینستاگرامم رو دلیت اکانت زدم البته که دو دلم ولی در عین حال واقعا حوصله‌اش رو ندارم و حس میکنم جای من نیست شاید بعدا پشیمون بشم البته هنوز کلی فصل نخونده دارم ولی انگار نه انگار عین خیالمم نیست گویا. توو اپی که برا فیس ماساژ دانلود کرده بودم هر روز ازم حالم رو میپرسه و من گزینه‌ی دپرس رو میزنم.

تمام مدت که دارم توو خونه راه میرم کلمات توو مغزم پشت هم ردیف میشن و همین که صفحه رو باز می کنم یهو همه چیز از خاطرم میره. کار نکردن برام مثل با کله به سمت افسردگی رفتن میمونه نمی تونم توو خونه بمونم ادم توو خونه نشستن نیستم هیچ.هیچ.

نمی دونم چقدر توی پروسه‌ی مهاجرت خوب عمل قراره بکنم ولی حتی از همون هم مطمپن نیستم از رفتن. از موندن. حس میکنم مثل ذره‌ای کوچیک و غیرقابل دیدن تو هوا معلقم و چرخ میخورم و نمیدونم که قراره چیکار کنم.

نمی دونم فکر کردم بهتره که از ع فاصله بگیرم قبل از اینکه همه چیز جدیتر یا رسمی تر بشه به هرحال من میدونم که ادم من نیست چرا وقت خودمو اونو بگیرم سر رابطه‌ای که به هیچ جا نمی‌رسه و منم حوصله‌اش رو ندارم صرفا اینکه میخوام تجربه داشته باشم نباید باعث بشه که انتخابی کنم که بعدا ازش پشیمون بشم و هی هر روز فکر کنم چطور تمومش کنم. خودمو کشیدم بیرون از این داستان. راستش دلم میخواست میشد یه لیوان اسکاچ دستم بود و همین جا رو مبل میخزیدم زیر ملافه و شل میکردم. البته نه اینکه بگم برا رابطه اماده نبودم نه فکر میکنم درستش اینه بتونم کار رابطه و درس رو با هم ادامه داد و تونست تعادل رو برقرار کرد بینشون و مدیریت داشت ولی خب.نه.نه. ع ادم من نبود. وقتی نگاش میکردم فقط یه بچه میدیدم یه بچه که کل فکرش رفیق‌هاش بود و بچه‌بازیاش من بچه نمیخواستم من یه ادم بالغ میخواستم کنارم که بتونه از اضطرابم کم کنه بهم ارامش بده.

تمام چیزی که میخوام اینه که وقتی از این سفر برگشتم بتونم یه کار خوب پیدا کنم و به اندکی پول و ارامش برسم.
حالا که اخرای پریودمه بهتره دست از بهانه بردارم ورزش رو شروع کنم.

حالا که نطقم باز شده هیچ دلم نمیخواد صفحه رو ببندم و برم به کارم برسم دلم میخواد بنویسم و بنویسم. تمام چیزها رو تحلیل کنم. حیف فردا امتحان دارم.

شاید بعد امتحان برم یه سر به کتی بزنم اگه حوصله داشتم البته.

حس می‌کنم نیاز دارم توو این اهنگ WINTER WONDERLAND-DEAN MARTIN زندگی کنم یه چیزی شبیه زندگی میچ میزل توو اون مینی سریال زندگی شگفت انگیز میچ میزل. با تمام اون موزیکای خفن جز اخ که من میمیرم برای جز. یا مثلا کسی بودم که الان دغدغه‌اش کریسمس و تعطیلات کریسمس بود.

حالا همین مسافرت رو برم برگردم بعدش دیگه فقط کار کار کار