ساعتهای آبی.
دلم میخواد موزیک گوش بدم ولی اصلا نمیتونم صداش میره روی مخم باز موزیک بیکلام برام قابل تحملتره یک کوه ظرف برا شستن دارم همیشه یک کوه ظرف برا شستن دارم.
خانم میم. خانم میم قلبم رو زیاد شکسته. من؟ من هم قاعدتا باید این کار رو کرده باشم این اتفاقیه که وقتی ما خیلی صمیمی میشیم با ادمها میوفته قلب هم رو میشکنیم. و یک رابطهی با دوام از جایی شروع میشه که ما در دو طرف قضیه اشتباهمون رو بپذیریم و در صدد جبرانن بربیاییم.هوم؟ و خودمون رو رفتارمون رو درست کنیم اصالت قضیه از اینجا شروع میشه. خانم میم اما من رو در کتگوریه ادمهایی که: <یکسال پیش فکر میکردی ابدی هستن ولی الان برات مهم نیستن > قرار داده. به هرحال کاری بابتش نمیتونم بکنم. حس می کنم حالا حتی انرژی و علاقهای به داشتن دوستهای جدید هم ندارم. کلا دوست و دوستی برام فاقد معنا شده و قراره تبدیل بشم به شخصیتهای داستانهای داستایوفسکی.تنها افسرده. ولی با تمام این ها معتقدم که کنار گذاشتن ادمها نقطهی شروع یکسری رواننژندی هاست.
پ.ن: نوشتن یک جور درمانه برای من خالی کردن ذهنم رها کردن یک سری مسائل.
پ.ن۲: دلم برای ع تنگ شده با تمام اینها میدونم برگشتن بهش کار احمقانهایه و این دلتنگی نرماله.
پ.ن۳: میرم ظرفها رو بشورم بعدا میام بیشتر راجع به همه چیز حرف میزنم و دل و رودهاشونو میریزم بیرون و مچ خودمو میگیرم.
وبلاگ مخصوص ورود کردن به قضایا.