منم همینطور. خودکشی نمی‌کنم، ولی بدمم نمیاد بمیرم.

تقلای بی خود و زیادی می‌کنم که دوست داشته بشم. شاید باید دست بردارم و بپذیرم که واقعا دوست داشتنی نیستم.

زمستون فقط حال میده سیگار بکشی. میرم بیرون و حس می‌کنم جای سیگار لای انگشت‌هام خالیه و دودش توو سینه‌ام. انگار سالهاست می‌کشم، انگار دارم احساسات آدم‌ دیگه‌ای رو زندگی می‌کنم.

قبلا خیلی می‌نوشتم، بهتر هم می‌نوشتم، حالا انگار از دستش دادم به جاش کار می‌کنم، خیلی کار می‌کنم، خیلی ترسو شدم، بند نمی‌گیرم اینجا، نمیتونم، می‌خوام بذارم برم، تموم چیزی که بهش فکر می‌کنم، مهم هم نیست چی میشه، فقط بذارم و برم چون خسته‌امه،‌ حالا هر جور رفتنی باشه با پای پیاده، روحم بره، جسمم بره، با قطار بهتره، قرص هم خوبه.

I'm unloved, I'm losing myself, maybe I lost myself years and days ago. And I can't even give love to myself, I'm such a loser. I'm even not perty or smart. I'm not normal or anything I'm just not

همیشه و تا ابد عاشق زمستون میمونم.

تقریبا در تمامی روابطم شکست خورده ام.

چه بی‌خوابی‌هایی برگشته سمتمون، چه بی‌خوابی‌هایی اسماعیل.

نمیدونی دارم چه دست گل‌هایی به آب میدم.

زمستون، ظهر، وضعیت سفید، نارنگی.

سر کار میرفتم، درس میخوندم، کتاب میخوندم، فیلم خوب میدیدم، موزیک خوب گوش می‌دادم، ساز میزدم، زبان میخوندم، پیاده روی می‌کردم، عاشق تنهایی بودم، گیاه می‌کاشتم، عکاسی می‌کردم، می‌نوشتم، کلی دوست و رفیق باحال داشتم، من بودم؟ باورم نمیشه.

چیکار؟!

دلم میخواد دوستت دارم بشنوم، بارها و بارها اما نه در جواب دوست دارمی که خودم گفتم.

هنوز می‌خوام بمیرم.هنوز.