بهتر میشی، بهتر میشی، واقعا.واقعی.
گفتم برنامه ورزش دانلود کردم شکم کار کنم. چون شکمم کم کم داره میره تو دوماه.
همون چیزایی که باید نوشته بشن. حرف بزن، میزنم.
کجا بودیم؟!عاها، از کی شروع شد، نظر دیگرون درمورد تو شد مهمتر از نظر تو در مورد تو.؟
حس میکنم شوقی در من نمونده، ته مونده های یه انرژی از دست رفتهام. این روزها البته.البته؟
این موقع از روز تو تابستون یه کیفیت خاصی داره، خورشید غروب کرده چراغها رو روشن کردن اما تاریک نیست. روشنایی هست نمیدونم چطور توضیح بدمش. فقط هم تابستونها اینجوریه.
قبلا آدم جالبتری بودم، حداقل برای خودم. خودم رو ناراحت میکنم، دنبال تایید آدمها هستم، دنبال دست مهربونشون، که کشیده بشه رو سرم، دروغ چرا گاهی به خودم میام میبینم شدم مامان، شدم همونی که همیشه انتقاد میکردم ازش. سخته. خیلی سخته. کاش میشد برم یه جا از نو شروع کنم.
اگه روانشناسی نمیخوندم، دوست داشتم ریاضی میخوندم، یا فیزیک، یا هم معلم ادبیات میشدم، هر ادبیاتی.
خشمگینام، عصبی، پرخاشگر، منتظر پریدن به همه، راستی خشم کدوم مرحلهی سوگواری بود؟
ببین داره میگذره، خیلی سریع بهش نمیرسم، باید یادم باشه رفتن رو. اخمو نباش لعنتی.
عاقل نباش که درد دنیا رو بکشی، دیوونه باش، بذار دنیا درد تو رو بکشه.
گتسبی بزرگ رو خوندم فیلمش رو دیدم نصفه کل روز توو اینستا چرخیدم، پریود بودم و حوصله نداشتم کار مفید دیگه ای بکنم.
من همونیام که قرار بود پس انداز کنه، ۶۰۰ دادم سرم هیالورونیک اسید گرفتم برای آب رسانی عمیق پوست، آب منطقهاشون قعطه.
الان یادم اومد نزدیک پریودمه.
دیشب داشتم به پسره فکر میکردم. اینکه باهاش بهم زدم، درحالی که کلی از لحاظ عاطفی و خیلی چیزا دیگه پر میکرد روحم رو. ولی نمیخواستم یه آدم رو بخاطر اینکه من مشکلات عاطفی دارم معطل خودم کنم، تصمیم خوبی گرفتم در هر حالت.
امتحانها هم خوب پیش میره. دیشب یه ساعت از سرکار زودتر برگشتم. کلی خرید کردم خوراکی چون توو خونه هیچی نبود. میخوام اگه بشه بیشتر پس انداز کنم بند رو ول دادم و خرج الکی زیاد میکنم.
کرم کار جدید دارم، ولی خب حقوق دریافتی این ماهم خوب بود پس. زیر یوغ دشمن سر خم کرده.
سه شب چشم روی هم نذاشتم، شب چهارم قرص ضد اضطرابم رو خوردم، امروز دومین روزیه که دارم میخورمش و این حقیقت که حالم بهتره آزارم میده، چرا باید یه قرص حالم رو بهتر بکنه، بعدش هم برای خوابیدن این دو شب آنتی هیستامین قوی خوردم.
از سه تا امتحانی که تووی این دو روز دادم غیر از یکی دوتاش خوب بود و باعث شد به معدل الف شدن فکر کنم. خنده داره. معدل الف شدن. انگار قبل از خودکشی کردن برم یه بنز جی کلاس بخرم.
پیدا میکنم خودمو اخر
از همکارام، از کارم، از این شهر، و بیشتر از همه از خودم خسته ام. دو شبه درست نخوابیدم و پس فردا امتحان هم دارم.
دلم میخواد از کارم بیام بیرون، یه چند روزی برم خونه، با نوههای مامان وقت بگذرونم، چون مطمئن هستم حالمو خوب میکنن.
تموم شد.
چه حسی دارم؟! چی فهمیدم؟!
یه کوچولو ناراحتم، دروغ چرا بیشتر از یک کوچولو ناراحتم. حتی.
فهمیدم کلی ترس دارم درروابطم، مشکل جدی بودن، یا نبودن پسره نیست مشکل منم. شاید هم واقعا آدم من نبود.
بلوغم کافی نیست برای روابطم. و اینقدر طی تمام این سالها تنها موندم که حالا اومدن یک آدم توی زندگیم چنان برآشفتهام میکنه که به هر چیزی تقریبا چنگ میزنم که تمومش کنم.
مثلا اون برنامه نویسه، درسته تصمیم گیری رو بر عهدهاش گذاشتم ولی درنهایت من کسی بودم که تصمیم آخر رو گرفت، چون میدونستم از تعهد میترسه، و اون نقطه رو هدف گرفتم.
یعنی در نهایت این موی باز کات هیکل ورزشکاری و قیافه خفن، و حتی توجه گرفتن از طرف مقابل و اطمینان داشتن از تعهدش نیست که یه رابطه رو نگه میداره، اون تکلیف توعه که با خودت معلوم باشه، و تروماهات که تسکین یافتن، و پاشنه آشیلهای روانت که پیدا و درمان شدن. خوب بودن و کافی بودن یه آدم کافی نیست. نه تا وقتی که تو با خودت مشکل داری، حالا کافی ترین آدم دنیا رو پیدا کن و باهاش باش. باز نتیجه نمیگیری. اول خودت با خودت چند چند بودن رو معلوم کن، به بلوغ برس بعد. مرسی.ممنون.
همچنان آدم غمگینی هستم، و دلم میخواد به این پسره بگم، که من آدم غمگین و افسرده ای هستم، تو هیچی نمیدونی و این یه ماکت از منه، یه آدم مثلا نرمال. قرار گذاشتیم یه ماه دیگه به رابطهامون وقت بدیم، و حالا انگار تمام وجود رای بر تموم کردن میدن، مطمئنتر از همیشه.
امتحاناتم داره شروع میشه و دلم میخواد بیشتر بنویسم. بیشتر. کاش.
وبلاگ مخصوص ورود کردن به قضایا.