مرده‌ها حرف نمیزنن اما قانل‌هاشون چرا.

گرم شرجیه، رطوبت به منتهی الیه خودش رسیده موهام چسبیده بهم بخاطر شرجی و عرق ماه کامل و زرد وسط اسمونه، و شرجی از نور لامپ های پیاده رو قابل تشخیص.

ساعت ده شب دارم میرم از خونه سرکارم پیاده، تنها.

چند وقتی بود پادکست آخرین شاهد رو گوش میدادم، این اوخر و حتی همین چند روز پیش هم حتی داشتم یکی از اپیزودهاش رو گوش میکردم.

امروز سرکار متوجه شدم گوینده‌اش، پارتنرش رو مثله کرده، و بعد هم خودش رو کشته. تمام مدت سرکارم منتظر بودم برم خونه و آخرین اپیزودش رو گوش کنم. حالا دارم تو راه بهش گوش میدم اپیزود عجیبه. اما نه اونقدر.