دیشب خواب میدیدم، خواب همون اتاق ترسناک خونه‌ی دایی رو همون که هم می‌خوامش هم ازش میترسم، همون که نمی‌دونم چرا بیشتر کابوس‌هام حول و حوشش میچرخه، همون نقطه‌ی عجیب، همون جا که روح مامانبزرگ رو اون شب دیدیم همون پنجره‌ که اضطراب آوره برام پشتش، با اون بودم اونجا عجیب بود فضا، احساسات، اینکه اون اونجا بود، از وقتی بیدار شدم بهش فکر می‌کنم، به حس عجیبی که بهم میده این خواب، من عاشق خواب دیدنم، عاشق کابوس دیدن، برام عین فیلمی میمونه در جهان دیگری که دارم زندگی می‌کنم، جایی که می‌تونم توش زندگی جالب‌تری داشته باشم، چه بسا ترسناک و نفس‌گیر....