رفتیم دریا با خواهرم من بعد پنج سال رفتم داخل آب. شنا بلد نبودم، بیشتر بدنم رو شل می‌کردم. و رو سطح آب شناور میشدم این بهم آرامش میداد بعدش نه تنها خسته نبودم بلکه حالم خوب بود، همیشه می‌ترسیدم از آب، حالا اما نه، دیگه نه، نمی‌ترسم از آب، نه اونقدر که حتی تا زانو نرم داخل، انگار آشتی کردیم، آشنا شدیم،

بعدش توو ساحل دراز کشیدم ماسه رفت لای موهام، حتی می‌دونی با آب دریا فرفری‌هام شکل خوشگلی گرفتن، خواهرم میگه طبیعت همیشه آدم رو زیباتر می‌کنه. بعدش از آب اومدم بیرون لباس عوض کردم و جوجه کباب خوردم و به پرتوهای نور طلایی خورشید نگاه کردم، با آفتاب هم همین تابستون گذشته آشتی کردم با گرمای جنوب. خیلی قشنگ بود آبی عمیق و شفاف دریا درحالی که پرتوهای مورب و طلایی خورشید روی سطحش مثل ستاره ها میرقصیدن و من فکر نمی‌کردم به زنده نبودن.دیگه نه اون لحظه.

پس.ن: حتی گوشیم رو هم نبردم و اینم لذت بخش بود، باعث می‌شد باشم توو لحظه.