ببین خب تو اگه بخواهی بابت هر حرف و نگاهی حساس بشی ناراحت بشی، خب نمیشه که عزیز دلم.
امروز اضافه کار بودم بازم، کمر درد عجیبی گرفتم، مثل اون کمردرد که داروخونه کار میکردم، نمیتونستم بشینم حتی، اون دم آخر اومدم بیرون، ساعت دقیق سه و ربع بود، به خورشید نگاه کردم از لا به لای برگهای درخت «کُنار» جلو در حراست، انگار یه مشت ستاره پخش میشد و میپاشید توی چشمهام.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 16:21 توسط
|
وبلاگ مخصوص ورود کردن به قضایا.