تو فکر می‌کنی من اونجا آسیب ندیدم؟ کار ندارم با اینکه من هیچ کجای قضیه نبودم و اینجور دیده میشد که انگار آدم بد ماجرا هستم - من هزار بار سرزنش کردن خودمو که باز حل شدم توو صمیمیت با یک آدم با ظرفیت روانی کم. چون جدای از اینکه به اشتباه ماجرا جوری تعریف شده بود که انگار آدم بدیم، مهم نبود، مهم نبود برام اینکه آدم‌ها اشتباه کنند درموردم من قرار بود به خودم بودن ادامه بدم، من ناراحت بودم چون، بهت اجازه دادم بهم نزدیک بشی، چون من عادت ندارم اجازه بدم آدم‌ها بهم نزدیک بشن خیلی، که بتونم آسیب پذیر بشم درموردشون، و من به تو این اجازه رو