معده‌ام داره میپیچه توو هم شیفتم تا نیم ساعت دیگه، خواستگاری مهلا تموم شده. معده‌ام داره میپیچه توو هم، نفس نمی‌تونم بکشم تظاهر می‌کنم نفس نمی‌تونم بکشم از اینکه دووم میارم حالم بهم میخوره، بهم میگه نمی‌خوام برم سرکار همکارم آدم یوبسیه، حرف نمیزنه، میگم احمقی؟ من همکارم زل زد توو چشمم گفت ما ازت خوشمون نمیاد، اما من بازم بلند شدم رفتم، چون چیکار می‌تونستم بکنم، خب خوششون نمیومد، سخت بود اما خب جدی چیکار باید می‌کردم.؟ بخاطر همین هاست که می‌گم، حالم بهم میخوره که دووم میارم، که یه جوری می‌دووم برا زندگی انگار برام ریدن، که جدی چرا؟! داستان چیه؟!