پیچش تاک‌ها.

اون شیفت شبام توو داروخونه صبح خورشید سر نزده هوا تاریک بود میومدم بیرون جلو در و فکر میکردم که چقدر دلم میخواد توو این سکوت توو این خنکی و تنهایی پیچیده توو هوا سیگار بکشم. تو سگ زمستون فقط حال میده سیگار بکشی به نظرم. ولی سیگاری نبودم. سیگار بلد نبودم بکشم و ارومم نمیکرد. برا سیگاری شدن فکر کنم یه دست شستگی نیازه یه کنار اومدگی و پذیرش من نه خشم بودم خشم هستم باروتم.

همینو پلی کرده بودم زیبا نبود مصنوعی بود ولی پلی کرده بودم. میگفت دو صد تاکستان غمم بود. میان ابر و مه معلقم.

میخوام شیفت اضافه بگیرم یعنی چیزی حدود 15 ساعت کار کردن در روز. انگار میخوام باز فرار کنم. که کار بریزم رو خودم و شلوغ بشم. و فکر نکنم ذاتا فکر نمیکنم سفیدم بدون درد بی حس و کرخت میتونم دراز بکشم و فکر کنم دارم از ارتفاعی سقوط میکنم به تاریکی که تهش معلوم نیست. و بذارم بیوفتم.