داشتم به منشی دکتر زنان واحد بغل میگفتم اره صبح اینجوری شد تصادف کردم بعد پیاده شدم دیدم سالمم همونو یه ماشین گرفتم اومدم سرکار، و از ۹ تا ۶ یه لنگه پام چون مراجع داشتیم. و اینجوری بود که عجب گودرتمندی. دیگه نگفتم همینو میرم خونه و بعدش باید شام درست کنم بخورم و تازه بعدش میتونم برم پتو رو بکشم سرم و بابتش ناراحت باشم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵ ساعت 20:30 توسط
|
وبلاگ مخصوص ورود کردن به قضایا.